سلامي گرم در اين روز باروني ِ قشنگ ِ پاييزي به دوس جوناي خودم خوبين ؟ خوشين ؟ سلامتين ؟ مي دونيد من شما رو خعلي دوس دارم ؟ منم خوبم خدا رو شكر فقط دو تا ارائه دارم ُ هم اكنون نيازمند ياري سبزتان مي باشم يكيش در مورد (مديريت مالي ارائه خدمات فناوري اطلاعات ) .. ! بعديشم در مورد( shopping online يا همون خريد آنلاين) .. ! باتشكر
امروز با @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . رفتیم فیلم "هیس" رو دیدیم نمیدونم چرا از یه ربع بعد از شروع فیلم پفکمون مزه زهره مار گرفت و همه هم یهو مثل سرماخورده ها داشتن مماخشون رو بالا میکشیدن
در قرآن نزدیک به 40 آیه واژه ی " لعن " در مصادیق گوناگون بیان شده است اما واژه ی " سبّ " (دشنام زشت ودردناک ) دو مورد آن هم در یک آیه بیان شده است که در آنجا بیان مییی کند که " معبودهای مشرکان را دشنام نگویید زیرا که آنها هم از روی جهل معبودهای شما را دشنام می گویند .
البته باید توجه نمود که این آیه نشانگر لزوم رعایت احترام به مقدسات دیگران و حتى بت هاى مشرکان نیست ; بلکه نهى و جلوگیرى « سبّ » ، بدین جهت است که دشنام گفتن به مقدسات بت پرستان ، موجب مى شود که آنان نیز خداوند را دشنام گویند.
نخستین پرسشى که ذهن هر جستجوگر با آن روبرو مى شود این است که چرا لعن و دشنام ؟ مگر لعن و دشنام چه ویژگى یا فایده اى دارد؟ در تبیین فلسفه سبّ و لعن از مجموعه آیات چنین به دست مى آید که محوریّت ایمان و توحید دو چیز است ؛ یکى پذیرش ولایت الهى ـ تولّا ـ و دیگرى برائت و تنفر .
فلسفه لعن را مى توان در چند اصل بیان نمود :
- لعن مظهر تبرّى و برائت جستن از کافران و ستمگران است . چرا که یکى از واجبات که در قرآن و سنّت به آن سفارش شده محبت دوستان خدا و بغض دشمنان خداست، و از سویى حب و بغض براى خدا نشانه کمال ایمان است " « من أحب الله و أبغض لله و اعطى لله فهو ممن کمل ایمانه " کسى که براى خدا دوست بدارد و براى خدا دشمنى ورزد و براى خدا بخشایش کند ایمانش کامل است.
" یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ "اى مؤمنان هرگز قومى را که خدا بر آنان غضب کرده یار خود مگیرید " *
ستمگران بر مسلمانان
" إِنَّمَا یَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ قَاتَلُوكُمْ فِی الدِّینِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِیَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَمَن یَتَوَلَّهُمْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ " خداوند شما را ـ از عدالت و نیکى ـ با کسانى که شما را از وطن خود بیرون نموده و با شما جنگ کردند و با یکدیگر همدست شدند نهى مى کند و هر کس آنان را دوست بگیرد ، ستمکار است.#
گیج و سرگردان بر روى منبر ایستاد. به او گفتم: سخنرانى كن و خطابه بخوان! زبانش بند آمده به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بود. من دست خود را از شدّت عصبانیت به دندان مىگرفتم، و به او مىگفتم: تو را چه شده؟ چرا گیجى؟ و او هیچ كارى نمىكرد و سخنى نمىگفت. مىخواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جاى او را بگیرم. ترسیدم مردم از سخنانى كه خودم درباره او گفته بودم تكذیبم كنند. عدهاى پرسیدند: پس آن فضائلى كه درباره او گفتى و برشمردى كجاست؟ تو از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره او چه شنیده بودى؟ گفتم: من از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) درباره او فضائلى شنیده بودم كه دوست مىداشتم و آرزو مىكردم اى كاش مویى بر بدن او مىبودم، و من داستانى از او دارم. به او گفتم: سخنى بگو وگرنه از منبر پایین آى!... خدا مىداند كه اگر از منبر پایین آمده بود من بالا مىرفتم و سخن مىگفتم كه به گفتار او منجر نشود. وى با صدایى ضعیف و نارسا و ناتوان گفت: من ولى و سرپرست شما شدهام اما بهترین نفرات شما نیستم با اینكه على(علیه السلام) در بین شماست. بدانید كه مرا شیطانى است كه بر من مسلط شده و مرا وسوسه مىكند و خیر مرا در نظر ندارد پس هرگاه لغزیدم، شما مرا بر پاى داشته راست كنید. كه من در پوست و موى شما وارد نشوم. براى خودش استغفار مىكنم.
از منبر پایین آمد و در حالیكه مردم به او خیره شده بودند دستش را گرفته فشار داده او را نشانیدم. مردم براى بیعت با او جلو آمدند، من در كنارش نشستم تا هم او را و هم كسانى را كه بخواهند از بیعتش سرباز زنند بترسانم. او گفت: على چه كرد؟ گفتم: وى خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر اینكه مسلمانان كمتر اختلاف داشته باشند به اختیار آنان گذاشت و خود خانه نشین شده است. مردم با اكراه بیعت كردند.
وقتى بیعت او فراگیر شد، فهمیدم كه على(علیه السلام)، فاطمه(سلام الله علیها) و حسنین(علیهما السلام) را به در خانه مهاجران وانصار مىبرد و بیعت ما را با خود در چهار موضع یادآور شده آنان را تحریك مىكند. مردم شبانه به او نوید یارى مىدهند ولى صبحگاهان كسى به كمك او نمىرود. بر در خانهاش حاضر شده از او خواستم كه از خانه بیرون آید. به كنیزش فضّه گفتم: به على(علیه السلام) بگو براى بیعت با ابوبكر بیرون آید چون مسلمانان با او بیعت كردهاند! پاسخ داد: على(علیه السلام) مشغول است. گفتم: بهانه نیاور و به او بگو خارج شود وگرنه وارد شده به زور بیرونش مىبریم!
فاطمه(سلام الله علیها) از اتاق بیرون آمده پشت در ایستاد و گفت: اى گمراهان دروغگوى! چه مىگویید؟ و چه مىخواهید؟ گفتم: اى فاطمه! گفت: عمر چه مىخواهى! گفتم: چرا پسرعمویت تو را براى پاسخگویى فرستاده و خود در پس پرده نشسته است؟ گفت: اى بدبخت! طغیان و سركشى تو، مرإ؛حح از خانه به در آورده است، و حجّت خدا را بر تو و بر همه گمراه كنندگان تمام كرده است. گفتم: این یاوهها و حرفهاى زنانه را كنار گذاشته به على(علیه السلام) بگو: بیرون آى! دوستى و احترامى در بین نیست. گفت: اى عمر! آیا مرا از حزب شیطان مىترسانى با اینكه حزب شیطان كوچك است؟ گفتم: اگر بیرون نیاید هیزم فراوانى آورده بر روى ساكنان این خانه آتش مىافروزم و تمام كسانى را كه در این خانه باشند خواهم سوزاند مگر اینكه على(علیه السلام) را براى بیعت بیرون كشانده، همراه ببریم و تازیانه قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالدبن ولید گفتم: بروید و هیزم بیاورید و گفتم: آن را برمى افروزم [فاطمه] گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امیرالمؤمنین!
فاطمه(سلام الله علیها) دستهایش را جلو در خانه گرفته نمىگذاشت در باز شود. او را به یك سوى افكندم؛ سر راه من را گرفت، با تازیانه بر دستهایش زدم، از شدت درد ناله و فریادش بلند شد. تصمیم گرفتم قدرى نرم شوم و از در خانه برگردم. در این هنگام به یاد دشمنى على(علیه السلام) و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) و سحرش افتادم، لگدى بر در زدم وى كه محكم بر در چسبیده بود تا باز نشود، فریادى زد كه پنداشتم مدینه زیرورو شد و صدا زد:
اى پدر! اى رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)! با حبیبه تو و دخترت بدین گونه رفتار مىشود. آهاى فضّه مرا بگیر! به خدا سوگند فرزندى كه در شكم داشتم كشته شد. صداى آه و ناله او را به خاطر درد زایمان در حالى كه به دیوار تكیه داده بود شنیدم. در را باز كرده وارد خانه شدم. با چهره اى با من روبه رو شد كه دیدگانم را فرو بست. از روى مقعنه به گونه اى بر دو روى صورتش نواختم كه گوشواره از گوشش به در آمد و زمین افتاد.
مولای من! تو را امام غریب مینامند،
میدانم بد میزبانی بودند و در مهماننوازی وفا نكردند.
مولای من! بعد از گذشت روزگار، حال تو میزبان ما هستی؛ تو میزبان گریهها و نیازها؛ غمها و دلتنگیهای ما هستی.
تو كه غریبی را احساس كردهای!
حال غریبهها به آستان كرم تو چشم دوختهاند و به دستان پر مهرت توسل كردهاند.
مولای من! میخواهم از زائرانی بگویم كه جاده به جاده و شهر به شهر گذشتهاند،
تا نفسی مهمان شوند و از می عشق تو بنوشند.
مولای من! میخواهم از سنگفرش آستان مقدّست بگویم كه سجدهگاه قدوم مهمانانت شده است؛
از كبوتران عاشقی كه گرداگرد حرم پاك تو میچرخند و تو را طواف میكنند؛
از نسیم بگویم كه بیرق گنبدت را بوسه باران میكند و عطر دلربای تو و اشك تمنای زائرانت را به اوج افلاك میبرد
مولای من! میخواهم از آسمان بگویم كه هر روز نه، هر ساعت نه،
هر لحظه و ثانیه از تو جان میگیرد و در پیشگاه شكوه تو جان میدهد.
ای آفتاب مهربانی! میخواهم از خورشید بگویم كه در هر طلوع
با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ میزند و از ضریح تو نور میگیرد.
ای حجت خدا! خوش به حال جاده كه از قدوم زائرانت بغض تنهایی خود را میشكند
و خاك پایشان را به سینه زخمآلود خود میزند كه عمری است از طواف تو جا مانده است.
خوش به حال رواقها، درها و دیوارهایی كه از نفس مهمانانت پَِر میگیرند و به ضریح پاك تو میرسند.
خوش به حال منارهها وكاشیها!
حال در آستانه سالروز طلوع جاودانه تو ای شمسالشموس،
از راه دور به میعادگاه عاشقی تو چشم دوختهایم تا از جام كرامتت جرعهای بنوشیم.
عنایتی کن و ما را بینصيب مگردان!
ای امام رئوف، ای غریب غریب نواز!
به آستانة محبّت تو، دامن دامن حاجت می آوریم و صحرا صحرا کرامت می بریم.
چه کنیم که ظرفیت دست و دامن کوچک ما اندک است،
و الاّ دریای احسان تو بیکرانه است.
میلیون ها زائر را می پذیری،
نه منّت می گذاری و نه منّت می پذیری.
هرکس را به نحوی می نوازی،
تو "رضا"یی و همه را راضی بر می گردانی
و ذرّه ای از عنایت تو و ارادت ما کم نمی شود.
آنجا که فرشتگان به کفشداری حرمت مشغولند و کرّوبیان خادمان افتخاری آستان تواند،
ما کمتر از آنیم که خاک پای خستة زائرانت باشیم و "اباصلت" آستانت به شمار آییم.
اما تو زائرانت را دوست داری و در خانة خودت به حضور م
لحظه ای که دلمان می شکند و شانه هایمان می لرزد و اشک در دیدگانمان حلقه می زند،
یعنی اذن ورودمان داده ای.
وقتی "السلام علیک" می گوییم،
رواق چشممان با قطرات اشک، آیینه کاری می شود.
آنگاه از پشت ضریح اشک،
سیمای تو را می بینیم که در هاله ای از عصمت سبز قرار دارد
و دست عنایتت بر سر زائران است و نگاه مهربانت، ضامن آهوی دل ما می شود،
دلی که از همه جا رمیده و به حرم تو روی آورده است.
همه ی هستی ما، نذر یک لحظه حضور در کنار ضریحت باد ! ای هشتمین نور آسمان عشق و دلدادگی ...
پرودگارا، بر علی بن موسی الرضای برگزیده درود و رحمت فرست . آن پیشوای پارسا و منزه و حجت تو بر هر که روی زمین و زیر خاک است. بر آن صدیق شهید درود و رحمت فراوان فرست، درودی کامل و بالنده و از پی هم و پیاپی و پی در پی، همچون برترین و درود و رحمتی که بر هریک از اولیائت فرستادی.
گرچه از فاصله ماه به من دورتری / ولی انگار همینجا و همین دور و بری / ماه می تابد و انگار تویی می خندی / باد می آید و انگار تویی می گذری ... !/ [بهروز یاسمی]
خوندم اونجارو
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبلبا سلام منم نمیتونم بهت کمکی بکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 20 ساعت و 37 دقيقه قبلكوفت

12 سال و 10 ماه و 18 روز و 12 ساعت و 1 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 10 ساعت و 38 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 10 ساعت و 36 دقيقه قبل