من عاشق آن حال و هوایم!
اینجا و تمام اینجاها...تنها جایی است که من زبان "عشق"را می فهمم!
عاشق آن حیاط
عاشق آن باغچه ها
عاشق آن داد ها
عاشق آن فریاد ها
عاشق آن "تیکه"ها
عاشق آن "بزرگ"ها
"کوچک"ها...
عاشق آن "دو عشق"!
"پنداری"دنیایی در آن خانه بود که امروز نیست!
"پنداری" همین است که هست!!!
شیرینو فرهادو تو جیب میذاریم ... وقتایی که پابه پایِ هم، سایه هامون، خیابونای شهر رو زیرو رو میکنن ... وقتایی که روسریمو پس میزنه تا گل رو موهام بذاره ... وقتایی که خیره میشه بت ، و تو #مستانه رو پنجه هات وامیستی ... وقتایی که دائما بهت تاکید میکنه مواظب ِ کبودیِ رویِ گلوت باشیا! یا اونوقتایی که لباساشو میپوشی تا حس کنی همیشه تو آغوشتِ و بوشُ حس کنی ... یا وقتایی که تنش پر از جایِ گاز گرفتنای من میشِ ِ و دندوناشُ رو هم فشار میده تا نگه اوووف و #مردونگی هاش، خراب نشه ... وقتایی که رو پاهاش میخابی و آشوب میکنه انگشتاش تو #موهات ... وقتایی که ...... عشق سادَس! #عاااااااااشقی کن ...
@^`~اقاقیا( پاییز) ~`^#دوستــت می دارم بی آنــکه بدانــم چه وقــت و چگــونه و از کجــا دوستــت می دارم #ســاده و بی پیــرایه، بی هیچ ســد و غــروری؛ این گونــه دوســت می دارمــت...
خاطرات ؛ همان است كه بود و در ياد مانده است.
چون ديگر نيست و پشت تپه هاي زندگي ؛ گم شده است.
اما ...كوچه هاي قديمي ؛ هنوز هستند و مي توان از ميان آنها عبور كرد ...و همه چيز را ديد.
رد پاي گذشته را؛ مي توان در دالان هاي تنگ و درازي يافت كه ؛گذشته هايمان را به ما باز مي گرداند و ما
فقط تا مدتي كوتاه مي توانيم آنها را داشته باشيم!
بايد زود برخيزيم ...چون آنها ؛به گذشته تعلق دارند و ما هنوز ...آوارهء امروز و ؛ فردائيم!
ما ؛شيفته آن چه نداريم؛ هستيم!
هميشه مجنون آن چه داشتيم...مي مانيم ودل نداريم تا از ياد ها و گذشته هايمان...برداريم.
به صداي هر چيزي ؛ مي جهيم.
به نواي هر نايي؛سحر مي شويم و با شور هر بويي؛اسير روح مواج زمان مي گرديم و به دور دورها ...غلت
مي زنيم ..................آن قدر كه ؛ گاه ...يادمان مي رود نفسي درونمان است !
تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 54 دقيقه قبلبسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد
عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد