@فوژان اینم برای فوژانم..............شازده کوچولو که سیاره ی خودشُ گلشُ ترک کرده بود و به زمین اومده بود، به یه گلستان می رسه و می بینه تموم گل های گلستان شبیه گل اونن ..ناراحت می شه و گریه می کنه که چرا گلش بهش دروغ گفته که در کل دنیا،هیچ گــُلی شبیه اون نیست....................بعد از گلستان به روباه می رسه .....................
روباه در مواجه با شازده كوچولو و در خواست اينكه با او بازي كند، توضيح مي دهد كه نمي تواند بازي كند زيرا كه هنوز اهلي نشده است.
و بعد توضيح مي دهد كه اهلي شدن يعني ايجاد علاقه كردن و اين هم آدابي دارد و به آساني ميسر نيست. بايد مدت ها صبر كني و ساكت باشي زيرا كه همه سوء تفاهم ها زير سر زبان است.
و بعد فايده هاي يك همچو انتخابي را براي شازده كوچولو توضيح مي دهد.
"... اما اگر منو اهلي كردي هر دو تامان به هم احتياج پيدا مي كنيم. تو واسه من ميان عالم موجود يگانه اي مي شوي من واسه تو... اما اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند: ... صداي پاي تو مثل نغمه اي مرا از سوراخم مي كشد بيرون... تو موهات رنگ طلاست. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود! گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه توي گندمزار مي پيچد دوست خواهم داشت... تو اگر دوست مي خواهي خب منو اهلي كن!..."
اما از معايب اين عشق يا اين اهلي شدن اين است كه وقت جدايي كار آدم به گريه خواهد كشيد. با اين همه براي اينكه روي زمين تنها نباشي مي تواني اين را هم به جان بخري.
شازده كوچولو در فراز و فرود اين آشنايي عاشقانه با روباه است كه مي فهمد يك گلي هست كه اهلي اش كرده است. و فرق گل خودش را با آن گل هاي ديگر گلستان مي فهد و تازه اين را مي فهمد كه گلش در ميان همه عالم موجود يگانه اي است زيرا كه او را اهلي كرده است. و اين تنها گلي است كه او را اهلي كرده است. سپس زماني كه آماده خداحافظي از روباه مي شود و روباه به گريه مي افتد سراغ گلستان گل مي رود تا به آنها بگويد كه چقدر با گل او متفاوت هستند.
"... خوشگليد اما خالي هستيد... براتان نمي شود مرد... گل من به تنهايي از همه شما سر است... چون كه او گل من است..."
و در بازگشت است كه در صحنه خداحافظي روباه رازي را با او در ميان مي گذارد و اين هديه وقت گذاشتن براي عشق است. اگر چه شازده كوچولو در مدت زماني كه روباه را اهلي كرده است خودش اين راز را فهميده است. جز با چشم دل هيچ چيز را چنان كه بايد، نمي توان ديد." نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند... ارزش گل تو به اندازه عمري است كه به پاش صرف كرده اي... نبايد فراموش كني كه تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي. تو مسئول گلتي..."