روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد )ایستاد و با تعجب گفت : " اوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ " سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! " اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!
مادر خوبم : به تو سلام می کنم، تا خانه عروجم با دعای تو بنا شود و دلم در آسمان آبی مهرت رها شود روزت خجسته، لبانت پر ز خنده و دلت شاداب و سرزنده باد . .
بچه که بودم روز مادر یه نقاشی میکشیدم یه خونه و چند تا آدم و گل و پرنده و درخت بعد پایینش مینوشتم مامان روزت مبارک .. الان سالهاست دارم فکر میکنم که نقاشیام چه ربطی به روز مادر داشت هنوز به نتیجه نرسیدم