آمدن رسم و رسوم خودش را دارد
نمی شود که هرکس از راه رسید
سرش را بی اندازد پایین و واردِ خانه ی دل شود
مهمان فرق دارد .. همیشه عزیز است
همیشه هم مسافر
می آید؛ می نشیند؛ می گوید
می خندد و گاهی هم بغض خالی می کند
و بعد می رود
در میانِ بغض هایش شاید یکهو بگوید
می شود بمانم ؟
یا مثلا می گوید
دوسـتت دارم
یا اینکه می گوید
من کنارِ تو چقدر آرامم
تو حواست باشد که این ها تنها
یک آرامش است ...
یک آرامش پس از بغضی خالی شده !
آمدن و ماندن دیوانگی دارد!
میانِ گریه ها خندیدن و در آغوش کشیدن دارد
شانه بالا انداختن و
- بی خیالِ بغض هایم من تو را دارم -
دارد
آمدن نشانه هایِ کوچک مثلِ
شرمِ اولین کلمات
چشم هایِ پر شده از اشک
نگاه هایِ طولانی از سرِ دلتنگی
و زم زمه هایِ بی صدا
مثلِ :
جانا ! چه خوب که آمدی
دارد
آمدن حسادت هایِ دخترانه
غیرت هایِ به جایِ مردانه
دارد آمدن مــــاندن دارد ...
دست کم نگیر خودت را بانــــــو ؛ همین که می آیـــی، جهانی به هــم می ریـــزد ... همیــن کــه می روی ، جـهانـی از هــم می پاشــد ... !/ [روز زن و روز مادر مبارکت باد]
دلم برای مادرم می سوزد آن لحظه که کلافه ام ازصاف کردن موهایم و صدایش می کنم، آهسته می نشیند و میگوید: بیا دخترکم بیا تا موهایت را صاف کنم و وقتی موهای سفیدم را می بیند که قابل شمارش نیست برس را کنار می گذارد و با بغض می گوید: تو که دیگه بچه نیستی ، لوس ، خودت موهاتو صاف کن من خیلی کار دارم (( مادرم هم تنهایم گذاشت چون طاقت دیدن تنهاییم را ندارد. ))-------------------- حَــقیـــقتــــــــــــ
دستانت را روی هم نگذار ... موهایم را بباف ... / زمستان سختی در پیش است .. قرار است توو را گم کنم و تا عمر دارم هی دورِ خودم بگردم و نباشی ... قرار است یک سنگ را نشانم بدهند و بگویند تو آنجایی .../ و من ... / محکوم خواهم شد به باور این همه نبودنت ... دلم لک خواهد زد برای کوچکترین چیز ها ../ برای دستانت ... قرار است راهیِ کوچه های تنهایی شوم .../ با یک قاب خالی در دستانم ... و از هر کسی سراغت را بگیرم و بپرسم ... ندیده اید ؟ آنکه روزی تصویرش در این قاب بود .. / همیشه می خندید .../ من برایش می گفتم و می خندید ... ندیده اید ؟ برایم سر تکان خواهند داد ... دل خواهند سوزاند ... و لحنشان را برایم مهربانه تر خواهند کرد ... اما ... زمستان سختی در پیش است .../ دستم به پشت موهایم نمی رسد ... موهایم را بباف ... #ال-ناز
یاد پارسال این موقع ها افتادم ... وقتی که پدرم بهم گفت : پسر بریم هدیه روز #مادر وبرای مامانت بگیریم .... افسوس که امسال باهم نمیریم خرید...... #دوستان عزیزم تا #پدر و #مادر هستن قدرشون رو بدونین
مهم نیست که دست خوبی نداری
13 سال و 4 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 47 دقيقه قبلمهم اینه که یار خوبی داشته باشی
اینجوری شاید
حتی بتونی بازی باخته روببری..