@†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk دوستان من،مثل گندمند! یعنی یک دنیابرکت ونعمت، نبودن شان،قحطی وگرسنگی است ومن چه خوشبختم که خوشه های طلائی گندم دراطرافم موج میزند مهربانى تان راقدر میدانم وآنرا در سیلوی جان نگهداری خواهم کرد . . .
"(سهراب سپهری): آسمان، آبیتر، آب آبیتر. من در ایوانم، رعنا سر حوض. رخت میشوید رعنا. برگها میریزد. مادرم صبحی میگفت: موسم دلگیری است. من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست. زن همسایه در پنجرهاش، تور میبافد، میخواند. من “ودا” میخوانم، گاهی نیز طرح میریزم سنگی، مرغی، ابری. آفتابی یکدست. سارها آمدهاند. تازه لادنها پیدا شدهاند. من اناری را، میکنم دانه، به دل میگویم: خوب بود این مردم، دانههای دلشان پیدا بود. میپرد در چشمم آب انار: اشک میریزم. مادرم میخندد. رعنا هم…" @†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
غمی به دل دارم...
13 سال و 19 روز و 1 ساعت و 5 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 15 روز و 5 ساعت و 51 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 11 روز و 13 ساعت و 10 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 10 روز و 19 ساعت و 11 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
12 سال و 11 ماه و 30 روز و 7 ساعت قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!