†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
چه حرف بي ربطيست و احمقانه كه مرد گريه نمي كند ! گاهي آنقدر بــغـــض داري كه فقط بايد مرد باشي تا بتوني گريه كني !!! و من اين روز ها، با تمام زن بودنم مـــــرد شــــده ام ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تــــــــو فکر میکنــــــــی از تو تنــــــــفر دارمــــــــ ــــــــ ؟ اشتــــ ــباه میــکنــــ ـی مـــ ـن به تـ ـو فکـ ــر هــــ ــم نمـ ـیکنـ ـم چـ ـون تــ ــنفر یـ ـــه احســ ــاســ ـه و تـ ـو لیاقتـ ــ هیـ ـچ احسـ ـاسـ ـی رو نداری
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دیـــگر شعــری به ذهنـــم خــطور نمی کند !!! بــس است دیــگر عـــاشــقــــــی ... خسته شدم !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
حالا دیگر حضورت را در غیابت نیز احساس میکنم عشق واقعا حضور است جایی که عشق هست زمان و مکان محو می شوند و جایی که عشق نیست حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است تو را به شدت دور نگه میدارد غیبت عشق است که جدایی می آورد و تنها نزدیکی دنیا عشق است کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند همه چیز را در درون خود کشف میکنند آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد در کمال عشق نفس ناپدید می شود
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تحمل میکنم بد خُلقیت را نمیخواهم ازین پس ، دوریت را نمیخواهم که مَردم ، فاش گویند چه کردی بی وفا ، خوشبختیت را
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
با تو بودن همیشه پر معناست بی تو روحم گرفته و تنهاست با تو یك كاسه آب یك دریاست بی تو دردم به وسعت صحراست
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
از این بن بســـــت بی فردا رهــــــــــــایم کن از ایــن دیروز و امــــروزها رهایـــــــــم کن از این صحـــــرای بی باران رهایم کن از این مـــرداب ماندنها رهــایم کن از ایـــن شبـــــــــهای بی تابی از این خــــــــواب پریـــشانی از این دریــــــای طـــوفانی از این امــــواج سوزانی از این دنیــای دلتنگی از این روزای تکراری از این بی تو بودنها از این دلهره نبودنها فقط با بوسه ای مرا ازاین همه ناامیدی رهایم کن
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
کجاي بازي ما اشتباه بود؟!! که تو همبازي من نيستي و من هنوز گرگم به هواي تو
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش ! همین بس که : نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بی تو با خدا شده ام روزه می گیرم نماز می خوانم دخیل می بندم به هر امامزاده ی پرت و دور شاید که بیایی ...!
غمی به دل دارم...
13 سال و 19 روز و 5 ساعت و 18 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 15 روز و 10 ساعت و 5 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 11 روز و 17 ساعت و 24 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 10 روز و 23 ساعت و 25 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 ساعت و 14 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!