†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نگاهی در چشم هایم جا مانده بود... و من به دنبال صاحبش به هر کوچه سر زدم سالها بعد... من بودم و نگاهی... که روی دستم مانده بود...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
شکستن دل، به شکستن استخوان دنده میماند از بیرون همهچیز روبهراه است، اما.. هر نفس، درد است که میکشی
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تـسـبـیــــح نـیـــسـتــــم ..
امـــــا
نَـفَـسَـم را ..
بـــه شـمـــاره انـــداخــتــه استــــ ..
شـــوق ِ دسـتـــان ِ تـــو
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند! همدیگر را می کِشند ، لذت می برند ، دود می کنند ، تمام می کنند و بعد از اندک زمانی ، سیگاری دیگر
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آهــــ ــای ِ روزگــــ ـــار !! بــــ ــــرايــ ــم مـــ ــشخـص كــ ـــــن ايـــ ـــنبـــ ــار كـــ ــدام ســ ـــازت را كــ ــــوكـــ ــ كــــ ـــرده اى تـــ ــا بــــ ـــرايــــ ــم بـــ ــزنــ ـى ؟ مــ ـــى خـــ ــواهم رقــ ــصم را بــ ــــا ســـ ــازتــ ــــ هــ ـــمــاهــنگــ ـــ كــ ــــــنم !!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
من ترانه هایم را قاب می کنم... با سنجاق تنهاییم ؛ به گوشه ای می آویزم ، تا تو بخوانی... اگر خواندی ، فقط لبخند بزن... لبخند تو ؛ هر لحظه اش ٬ یک عمر سرزندگیست... تو فقط بخند... برای من ، ایـن تمــام زنــدگیــست...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تقصیر تو نبود من گم شدن نمی دانستم تا شاید گمشده تو شوم
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
رو به آینه لبانم را کج می بینم بس که نیشخند زدم به این روزگار . . . !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
من زانو هایم را به آغوش کشیده بودم... وقتی تو برای آغوش دیگری... زانو زده بودی...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
حالا که می خواهی بروی لطفا ضربه ای به این چهار پایه بزن و بعد برو . ..
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یه وقت به سرت نزند! که شعرهایم را بتکانی… چرا که رسوا خواهم شــــــــــــد…! و همه خواهند دید!! لحظه لحظه تــــــو را در میان واژه هایم!!!…
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یک روز بودم و یک روز نبودم این همان است که همه خواهند دید تجربه زیباست اگر بگذارند حال که هستم می خواهم بنویسم چون که نوشتن تجربه است. زندگی را باید از او جست و جود غم را در ماتم او غصه بود او شد شاه و دلم سرباز او زهر بر جامم زدند با نام او
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در این رهگذر هر قدم مشکلی است/که هستش زرو زور مشکل گشای
غمی به دل دارم...
13 سال و 19 روز و 4 ساعت و 32 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 15 روز و 9 ساعت و 19 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 11 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 10 روز و 22 ساعت و 38 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 27 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!