نگین غروب ( جنگجوی خسته)
عجیب دلتنگت میشوم این روزها.... ترسم از فردایی است که شاید نباشد بفهم مرا....
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
دست هایم را نمیگیری نگیر... آخر چرا عصایم را میشکنی
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تو مرا بوسه ای مهمان. کن؛قول میدهم گوش چشم تمام دنیا را بگیرم تا نفهمند...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
هنوز در گذر این سال ها داغت برایم تازه هست
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
خداوندا ! نگاه کن.... دیگر قد من هم خمیده شد ؛ اگر اجازه بدهی می خواهم کوله بارم را زمین بگذارم ، آخر میدانی کمی برای سن من زیاد بود.... خادوندا لطفا بس است....
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
دیگر طاقت این روزها را ندارم
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
توسط موبایل در
برای مخاطب
آنقدر در زندگیت حاشیه شده ام که به راحتی به من میگویی "خوب حواسم نبود"
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
کمی آرامتر سکوت کن تمام وجودم گر گرفته از آتش نبودنت...
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
توسط موبایل در
برای مخاطب
فکر میکنم پشیمون شدی ؛ واسه همینه این روزها اینقدر تنهام...