بعد از اینکه ماها بزرگتر شدیم و دیگه سر کوچه بازی کردن از سرمون افتاد، یه 7-8 سالی کوچه ی ما ساکت بود... اما الان دوباره بچه ها تو کوچه سر و صدا می کنن و بازی... بچه های بعضی از همونایی که ما بازیشونو دیده بودیم یا نوه های همسایه هایی که هر وقت ما می خواستیم بازی کنیم می گفتن #مگه-ما-آرامش-نمی-خوایـــــــــــــــــــــم ؟ ... هر چند که با وجو د سر و صدا های اینا درس خوندن #خیلی سخته ولی خو یه حس خوبی هم از نگاه کردن بهشون به آدم دست میده... یه حس همراه با #خاطرات-تلخ-و-شیرین-کودکی
انسان چه زود پیر می شود... انسان چه زود صدایش به سپیدی می گراید.... ستارگان دهانش فرو می ریزد... و چیزی از کف دریا و بادهای خزانی چشمانش را پر می کند... #شمس-لنگرودی
انسان چه زود پیر می شود
انسان چه زود صدایش به سپیدی می گراید
ستارگان دهانش فرو می ریزد
و چیزی از کف دریا و بادهای خزانی چشمانش را پر می کند
و روح
بی آنکه از پله سالیان بالا رود
ناگاه
به آن کبوتر خانه تاریک می رسد
انسان چه زود پیر می شود
به سالیان پر ترانه کودکی باز می گردد
بر صندلی واژگون شده اش می نشیند
و می خواهد، اسب دقایق او را بردارد، با خود ببرد
ببرد، از بارانها و نارنجستانهای بخارآلود بگذرد
چهره های مراقب و زمزمه دیوها را پشت سر بگذارد
بلدرچین فراموش شده را در جزیره لیموها پیدا کند
و حرفهای نخستینش را با او در میان بگذارد
انسان چه زود راهش را گم می کند
از تپه های کودکیش پائین می آید
با چکمه لاستیکی در باران شهر قدیمی گردش می کند،
گردوی پاک، خاک اره نم کشیده، پائیز، باد، عطر زمین
دکانهای گلین، پل خشتی :
این اسب واژگونه اگر نعلش بر سنگها بلغزد؟
این اسب واژگونه اگر در آبم اندازد؟
آیا صدای ریختن اسبان را دررودخانه سنگی می شنوی؟
آیا صدای زنگوله قاطرهای زغال فروش تهی دست را
از پشت سالیان غبارآلوده می شنوی؟
چقد جالب بود میدیدی رو یه تخت دراز کشید یه آدم که قد یه قوله، میومد بالا سر آدم میگفت: خــــــــــــــــــــــــــــــــوب ... تو هم دیگه به آخر عمرت رسیدی... آفرین ... حالا دیگه راحت استراحت کن ... بعدشم اول دست ، بعد کله و پاها رو جدا کنه... به درد خوراشو ورداره... ما بقیشم بریزه تو دستگاه آشغال خورد کن.... #زیباتربن-سرنوشت-اسباب-بازی
ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال میکنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سرودههای خویش را نمیشناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریهی گیاه را نمیسرود
آه را نمیسرود
شعر شانههای بیپناه را
حرمت نگاه بیگناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمیسرود
نیمههای شب
نبض ماه را نمیگرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شمارههای اشتباه را نمیگرفت
ای شما!
ای تمام نامهای هر کجا!
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه میدهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه میدهید؟
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 45 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 10 ساعت و 11 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 58 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 49 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 47 دقيقه قبل