Jangal
گفت: احوالت چطور است؟... گفتمش: عالی است مثل حال گل!.... حال گل در چنگ چنگیز مغول
Jangal
این روز ها گاه فکر می کنم بعضی از این کتاب ها را باید ببرم سر کوچه بگذارم، که نه انها برگردند و نه من.... اما یادم می آید من آن ها خوانده ام.
Jangal
خدایا تو زندگی 10 دقیقه ترسیدم... شاید اگه اون 10 دقیقه نبود اصلا امروز اینجا ننشسته بودم... نمی دونم اون 10 دقیقه صلاح بود یا نه... ولی الان دارم از نترسیدنم، می ترسم... واقعا نمی دونم.
Jangal
چقد دلم می خواست الان تو یکی از اون کاروان سرا قدیمی های توی کویر بودم و تا صبح به آسمون نگاه میکردم
Jangal
صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر... آورده ام که فرش کنم زیر پای تو... رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام... تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو
Jangal
لحظه هایی که زنگ زنده اند... زنگی که رفتن لحظات را فریاد می کند... فریادی که در این جمعه ی دلگیر یخ می بندد
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 2 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 6 ساعت و 15 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 6 ساعت و 6 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 6 ساعت و 4 دقيقه قبل