کوه ریزش کرده بود قطار هم به سرعت میامد که دهقان فداکار لباسشو درآورد و منتظر تصمیم کبرا شد اما نا گهان از پشت کوهها صدای چوپان دروغگو به گوش رسید (گرگ گرگ) نا گهان حسنک امد حسنک دوان دوان امد گاو قهوه ای ما ما میکرد قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید