خاتـــــღـــــــون ツ
تو خونه تنها بودم... بابام زنگ زد و خبر بد... صدای گریشو شنیدم... تو عمر 18 سالم اولین باری بود که گریشو دیدم... بی اغراق میگم...رفتم بیمارستان... جسدش رو تخت بود... تلافی این اواخرو کردم... این اواخری که قدرشو ندونستمو دیر به دیر بهش سر میزدم... اینقد بوسیدمش...
خاتـــــღـــــــون ツ
هرچی باشه دنیای مجازی بهتر از جیغ و فریادای خونه بابا بزرگمه... ضجه های داییام... جیغای خاله هام... چشمام از حدقه داره میزنه در...
خاتـــــღـــــــون ツ
قرار شد جلست با نماینده هه رو برامون تعریف کنی... چی شد؟
جلو آینه . . .
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 9 ساعت و 53 دقيقه قبلخط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .