♥ tannaz ♥
گاهي دلت گرفته نميداني دردت را به كه بگويي كه بشنود و...... نشنيده بگيرد...!!
♥ tannaz ♥
رفتنت همه چیز را آوار می کند...
سوسن سعادت
دنیا پر از " سین " است و تو می توانی از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستی برداری. اما من از همه ی سین ها " سیمرغ " را انتخاب می کنم، هر چند گنجشکی کوچکم و هر چند روی شاخه ی نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است. بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه ی جهان است و آن طرفش دیگر " خاکی "نیست،" زمینی "نیست. همه اش آسمان است و سکوت و به فکر آن درختم، آن درختی که سیمرغ بر آن آشیانه دارد . درختی که شاخه هایش تا دورترین نقطه ی آسمان به پرواز در آمده است با خود می گویم اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و طاووس ماندن گناه است. باید رفت و بسیار رفت باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد . من در خلوت خود به سیمرغان در بند می اندیشم . تو اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی . و هفت سینی می چینم از" سفر "و "سادگی" و" سکوت "و"سبکی" و "سرخوشی" و "سحر " اما این همه تنها در کنار " سیمرغ " زیباست . سینی که سین هفتم جهان است...
♥ tannaz ♥
صداي زمزمه ي گيتار ...هياهوي دستهاي با احساس ....رقص اسپانيايي وجودم ....دنياييست كه در كنار تو پايان نمي يابد...
♥ tannaz ♥
...نام تو را بر زبان می آورند بی آنکه تو را بخوانند ....و من خواهان آنم که تو را بخوانم ..بی آنکه نامت را بر زبان آورم ...
♥ tannaz ♥
و دوباره تنهايم با دستاني درون جيبهايم با لبخندي بر لبانم و نگاه ديگران كه فكر مي كنند ديوانه ام... و اين وسعت لبخندم را دوچندان مي كند…!
♥ tannaz ♥
خدا میشه ورقهای زندگیمو دوباره بُر بزنی؟ از خودت چه پنهون،برگهاش با هم جور نیست !!!
♥ tannaz ♥
آدم هاي ساده را دوست دارم....آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد ، عمرشان کوتاه است. بس که هرکسی از راه می رسد یا از آنها سوء استفاده می کند یا زمینشان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" می دهند!
♥ tannaz ♥
باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین 'باختن' و 'بد' باختن ...
♥ tannaz ♥
به کدوم شونه میخوای تکیه بدی، استخونای رفاقت پوکه ..
♥ tannaz ♥
چقدر زیباست... لحظه های ناب دل دل کردنم با تو.....
سوسن سعادت
من یک زنم من یک زنم .. مثل خواهرم مثل همسایه ام... مثل تو گاه مثل یک عروسکم دست خودش گیسوانم را رها می کند چشما نم را سرمه می کشد لپم را گلی می کند گاه سوزن و نخم برای وصله جوراب دخترم گاه کف صابونم برای پیراهن پسرم من همان هزار دستانم که هزار دست کم دارم ! گاه بس که خسته ام تی تن مرا می کشد اجاق لطف می کند و دل مرا مارمالاد سرخ برای صبحانه فردا می سازد من شعرهایم را در خواب می گویم و با طلوع صبح بلند می گویم صبح بخیر عزیزم نگران نباش من شاعر نیستم ! بهترین جایگاه من کنار ظرفشویی است شعرهایم را بی اعتراض همه برای ظرفها دکلمه می کنم ظرفها کف می زنند فردای آن روز موج اف ام شعر مرا می خواند من شادیم را یک دور والس با جارو کف آشپزخانه می رقصم و به جای نماز چادر نماز مادرم را تند به تعداد رکعتها می بویم و می بوسم آه خدا کند مردی که به اندازه ظرفهای آشپزخانه مرا درک نکرد یک شب فقط یک شب شعرهایم را فالگوش می نشست ! ؟ ....نسرين بهجتي

15 سال و 4 ماه و 10 روز و 15 ساعت و 23 دقيقه قبلبه به امير جان خووووووووووبي
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 15 ساعت و 22 دقيقه قبلسلام خوبم
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 15 ساعت و 20 دقيقه قبلبه خوبی شما طناز جان
شُكر كه خوبي
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبل
15 سال و 4 ماه و 10 روز و 15 ساعت و 10 دقيقه قبل