♥ tannaz ♥
بـاران کـه می بـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود راه می افـتم بـدون ِ چـتـر ... من بـغض می کنـم آسمـان گـریـه .............
♥ tannaz ♥
برای دوست داشتنت از من دلیل می خواهند ، اي عزيز! چشمانت را قرض می دهی ؟
♥ tannaz ♥
وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم… پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون گره کرده! (که میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها) خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرولند کردن! ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی! ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره! ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟ ـ خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه! ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!… سکوت کردم، فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد! بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برفها را تماشا کنم… به ایستگاه نزدیک می شدیم پیرمرد میخواست پیاده شود دستش را داخل جیبش برد پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت گفت:”دخترم این چند تومنیه؟” بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود! خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد…
♥ tannaz ♥
پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت/// هيچ كس غصه ي اين را كه چه ميكرد نداشت ///چشمه ي سادگي از لطف زمين ميجوشيد ///خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت......
♥ tannaz ♥
این طبیعت زن است که بیافریند. زن، زندگی بخش است. این همان جادو و سحر زن است. این توان را دارد که از عدم و نیستی، زندگی بیافریند.
♥ tannaz ♥
هر وقت سنگی جلوی پایت افتاد به بالای اون برو و از بالای اون به دور دستها نگاه کن
♥ tannaz ♥
کعبه ام بر لب آب ...کعبه ام زیر اقاقی هاست.. کعبه ام مثل نسیم....می رود باغ به باغ.می رود شهر به شهر
♥ tannaz ♥
امروز بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد.... یا باید خونمونو عوض کنم یا پستچی رو.... تو که هر روز برام نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!
♥ tannaz ♥
در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است.....
♥ tannaz ♥
" تـــو " دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ، کلمه ی کـــوتاهی کـــــ ـــ ـه برای گفتنش .. جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و ناتمـــــ ــــ ــام ماند ..*
♥ tannaz ♥
گـل یا پــوچ؟ دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن بگذار فقط تصــــــور کنم .. که در دستانتــــ برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..
♥ tannaz ♥
من تو را نمی سرایم !.. تو ... خودت در واژه ها می نشینی ..! خودت قلم را وسوسه می کنی !! و شعر را بیدار می کنی !!