سوسن سعادت
سکوت ... زبان تنهائیست.... چقدر با خودم حرف می زنم ! كفشهاي تنهايي ام! خسته اند ...بي تو اما دلم هواي نشستن نمي كند!
امیر کریمی
از همون بچگی علی و میترا با هم بودن وقتی به همدیگه نگاه می کردن ٬ چشم هاشون برق میزد راستش رو بخوای ما بچه محل ها خیلی به علی حسودیمون می شد آخه هممون با هم بزرگ شده بودیم وقتی رفتن خونه میترا اینا واسه خواستگاری همه نتیجه رو میدونستن الان بعد از ۵ سال هیچکدوممون رومون نمیشه تو صورت میترا نگاه کنیم چون باید شاهد سند طلاق اینا باشیم کی فکر میکرد علی تو زندگی اینجوری باشه !!
♥ tannaz ♥
تابلویی که در عکس میبینید جادهای را نشان میدهد که به یک خانه منتهی میگردد. این صحنه چه چیزی کم دارد؟ یک درخت-- یک آبگیر (برکه) ---آدمها--- یک تکه ابر--- یک ماشین ---
امیر کریمی
دوست داشته باشید و زندگی کنید. زمان همیشه از آن شما نیست . . .
سوسن سعادت
بشر برای آرامش جنگید. آرامش کمتر شد. زاد و ولد کرد؛ آرامش کیمیا شد. هنر را آفرید؛ آینه ی بی آرامشی بشر شد. داستان گفت؛ مرثیه ی مرگ آرامش شد. فرار کرد؛ آرامش به جلو فرار کرد. ثروتمند شد؛ آرامش نخریدنی شد. قناعت کرد؛ آرامش گنج قارون شد. جادوگر شد؛ آرامش غیب شد و درویش شد؛ آرامش بزرگتر از هر کشکولی شد. بشر به دنبال آرامش دوید و دوید و آرامش دورتر و دورتر شد. جای این قطره ی آویزان از لب جام نعمتهای خداوند، در بشر خالی بود. و هیچ اشکی هم جای آن را پر نکرد. قطره ای درست شبیه اشک؛ نبودنش شد بزرگترین کابوس بشر... و من امروز، به نمایندگی از جنس بشر، آرامش خویش را یافتم. در وجود تو. آری قطره اشکی که خدا به ما نداد تا ما را نزدیکتر کند، آن در وجود توست برای من. آری کشف این چنینی، نقطه پایان همه جنگها و صلحها و گشتنها و گشتنهاست. زمان بارش باران دلم از غربت خورشید می گیرد و روز آفتابی دلم بیتاب ابری تلخ و باران زاست خدایا … من به دنبال چه می گردم؟!
سوسن سعادت
داستان ساده بود... خدا بشر را آفرید. عاشقانه بشر را آفرید. به همین خاطر، یک جام برایش مهیا کرد و هر نعمتی که برای بشر ممکن بود را، داخل جام ریخت. خدا به بشر جام را تعارف کرد و بشر جام را سر کشید. جام تمام شد؛ نه هنوز یک قطره مانده بود. قطره ای که از جامی که به طرف دهان باز آدم کج شده بود، آویزان بود. قطره ای که شکل اشک داشت. قطره ای که آرامش نام داشت... بشر از آن روز به هر چیزی که خواست؛ رسید. علم؛ تا حد اعلای آن. عشق، آنقدری که هر شاعری دفتری به آن نام باز کرد. عرفان، آنقدری که بشر به ملاقات خدا رفت. قدرت، آنقدری که جنگهای روی زمین، کمترین نشانه از جنگهای آدمی بود. زیبایی انقدری که فرشته به انسان سجده کرد... ولی دریغ از یک ذره آرامش...
بغض اوره؛ ممنون عزيز
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 22 دقيقه قبلنميدووووووووووووووووونم
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 22 دقيقه قبل
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 20 دقيقه قبلامیدوارم آسمون دلت آفتابی بشه دوستم.
مرسيييييييييييييييييييييي امير جان
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 16 دقيقه قبلخواهش طناز گلم
15 سال و 4 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 14 دقيقه قبل