NILOOFAR
در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد ...
امیر کریمی
امروز به اتوبوس نرسیدم تا مقصد دنبال اتوبوس دوئیدم ، دیر رسیدم اداره ، از فردا باید دنبال تاکسی بدوئم
امیر کریمی
یکی از آدمائی ک شاید هزار بار تو تلویزیون دیده باشیدش یه انگشتر شرف شمس از مشهد برام سوغاتی آورده بود ، رفتم سرچ کردم دیدم نمیتونم این انگشترو ازش استفاده کنم ، یکی این ک کلا از هر چیز اضافه ای از ساعت گرفته تا گردنبندو انگشتر ... ک بهم آویزون باشه نفرت دارم ، دوم این که فکر میکنم کسی ک این جور چیزا رو جرات میکنه و استفاده میکنه باید خودشم آدم درستی باشه / انگشترو دادم رفت
امیر کریمی
بِ انتظار فصلِ تو تمامِ فصل ها گذشت
حبه انگور
خدایا..یه بُر بزن شاید دو تا حکمم دست ما بیاد!
زهره
تمام مسیر رفتن و آمدنت را برایم تعریف کن... خیال قدم زدن کنارت ،سر در گم خیابانهای غریب شده!
NILOOFAR
اطرافمون تا دلت بخواد دکتر و مکانیک داریم...کاش از این شغلا دست می کشیدیم ... آخه عزیز دل شما کِ در مورد چیزی اطلاع نداری چرا اظهار نظر میکنی!!!!!
امیر کریمی
دیروز عصر تو مترو یه خانوم میانسال با یه ساک پارچه ای سوار شد ، همین که اومد تو بوی سبزی خورد شده و سیر تازه پیچید ... یکی دو نفر ابروهاشون رفت تو هم ولی اکثرا از بوی عطر سبزی های خورد شده مست شدن ... تو همین حالو هوا بودم که یه پیرمرده گفت: یاد مادرم افتادم وقتی ک سبزیارو تو سینی بزرگ دسته دسته خورد میکرد ( من خودمم زیاد این صحنه ی سبزی خورد کردن با کاردای بزرگو تو خونه مون دیدم) بعد پیرمرده یه حرفی زد ک جا خوردم ، گفت : همیشه از خدا خواستم تو خونه بمیرم ، طاقت نیاوردمو پرسیدم : حاج آقا منظورتون چیه ؟ گفت : از مرگ تو خونه سالمندان میترسم
امیر کریمی
آدمها همدیگه رو دوست دارن اما نه اونقدر که نشون میدن / مخصوصا خانوما نسبت ب همدیگه / پسرا نسبت به هم تو این زمینه ظاهرا واقعی ترن
امیر کریمی
گاهی تمرین کن تا بتونی در حالی که دستت تو جیبته حلقه تو از انگشتت در بیاری یا بکنی تو انگشتت
امیر کریمی
اون موقعی ک تحفه ای هستی قدر خودتو نمیدونی / جام رمضان چن سال پیش بود ک اسم منو ممد کله رو ندادن برا بازیای فوتسال ، ممد کله خیلی ناراحت شد ، بهش گفتم: ممد جان یه روز سر خواستنمون دعوا بود الان سر نخواستنمون ، نه خوشحال بودن " بخونید مغرور بودن" اونروزامون درست بود نه ناراحتی امروزمون
شوهر آهو خانم _ علی محمد افغانی
12 سال و 11 ماه و 25 روز و 13 ساعت و 38 دقيقه قبل