♥ tannaz ♥
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری /فکر امروزت باش /به کجا می نگری؟ زندگی ثانیه ایست /وسعت ثانیه را می فهمی /می شود مثل نسیم/ بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم / تو خدا را داری و من آرامش چشمان تو را ...
♥ tannaz ♥
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي کني در حالي که هيچ بدي در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است که آن را رام نکرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه کاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز...
♥ tannaz ♥
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ...
aynor
ما که از این قرارها نداشتیم........... اینکه تو بروی و من بمانم با اینهمه جای خالی ِ تو......
aynor
گریه کردن به اشک نیست ...... پراندن ِ سنگ است گاهی بر سطح ِ رود .........
aynor
یه زمانی میرسه .... که خاطره های خوب هم ؛ آدمو دیوونه میکنن ... !!!
aynor
فردا اگه بگن مرغ شده کیلویی صدهزارتومن،جوکهای بیشتری میسازیم وکاریکاتورهای بیشتری میکشیم ........... همین......!!
امیر کریمی
دو زن در خيابان مشغول دعوا و كتك كاري و همزمان مشغول دادن فحش هاي ركيك به پدر و برادر يكديگر هستند. مردم سعي دارند آنها را جدا كنند. يكيشان ناگهان يك چاقوي ضامن دار ميكشد. ديگري پا به فرار ميگذارد . مردم كنار ميكشند. زن چاقوكش دنبالش ميدود و داد ميزند : - دِ اگه زني وايسا... مث مردا در نرو ...
امیر کریمی
مرد چادري ، گوشة چادرش را به دندان ميگيرد و در حالي كه بغض كرده سبيلش ميلرزد : - چي بگم حاج خانوم ؟ خرجي نميده. يوخده به فكر زندگي نيس. با گوشتكوب زده همه جامو كبود و زخم و زيلي كرده. همين چند شب پيش در و همسادهها... همه شاهدن به حضرت عباس... سيبيلمو پيچونده وسط حياط منو كوبيده به ديفال بعد تا ميخوره زدتم . ميگه اون زنه كي بود بهت زنگ زد . زن پايش را روي پا انداخته و تسبيحش را با خشم ميگرداند : دروغ ميگه حاج خانوم . تمكين نميكنه . زير سرش بلن شده . پدرم شاهده . اصلاً يه كلام ختم كلام : طلاق .
aynor
شک کرده بـودم کسی بین ِ ماست ! حالا یقین دارم "مـــن" بین ِ دو نفر ایستاده ام . . چقدر تفاوت وجود داشت بین ِ واقعیت و طرز ِ فکر ِ من !!
نميشه يوسف ضايع است...
14 سال و 2 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 42 دقيقه قبلسلام خان داداش.... خو داره حساب کتابا رو ازم ميپرسه من ولش کنم برم تو آبدارخونه؟؟؟زشته خب
سلام ميترا جونم...تو کشومه...الانم که اومدم سايت تلفن کارش داشت....وگرنه نشسته کنارم
14 سال و 2 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 41 دقيقه قبلبندازش بیرون
14 سال و 2 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 40 دقيقه قبلنه بابا بگو ببخشید من الان یک لحظه برم بیرون میام خدمتتون برو یک چند لقمه بزن ضعف بدنت از بین بره بعد که رفت اساسی بخور ...
14 سال و 2 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 40 دقيقه قبلافشين مديرمه ها....بندازمش بيرون؟؟؟
14 سال و 2 ماه و 8 روز و 14 ساعت و 39 دقيقه قبلداداشي پيشنهادت عالي بود......مرسيييييييييييييييييييي