hadihaji
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
هر وقت دلم هوای تو را کرد
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد
می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند
پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند
hadihaji
دیر باریدی باران...دیر!!!
من مدت هاست که در حجم نبودن کسی خشکیده ام...
hadihaji
سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . .
با این همه اگر عمری باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد
و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . .
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی
با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد
اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .
می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !
انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم . . .
نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد ، بی کنایه و ابهام
پس از اول می نویسم:
سلام! حال من خوب است
اما تو باور نکن[...!!
hadihaji
هر چند نمیدانم خوابهایت را با که شریک میشوی اما هنوز ، شریک تمام بیخوابیهای من، تویی
hadihaji
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند می گریزم از شب می گریزم از عشق و تو ای پاک ترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم...
hadihaji
می دانی اگر هنوز هم تو را آرزو می کنم برای بی آرزو بودن من نیست ! شاید زیباتر از تو آرزویی سراغ ندارم…
hadihaji
امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم امشب دوباره تو را گم کرده ام میان آشفته بازار افکار مبهمم توی کوچه های بی عبور پاییزی دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را منتظر نشسته ام
hadihaji
از سکوتم بترس...! وقتی که ساکت میشوم... همه درد دل هایم را برده ام پیش خدا... بیشتر که گوش دهی... از همه سکوتم ...از همه بودنم ...
hadihaji
باز هم میخندم به دنیایی که هیچوقت به رویم نخندید... فقط پر بود از نقاب های رنگارنگ! روحم را شکنجه میدهم با این خنده های اجباری! آهای زندگی! از کنار تنهایی من که رد شدی، گوش هایت را بگیر... اینجا... سکوت، کر میکند گوشت را! دلم تنگ است... پرواز میخواهم... تا کجایش را نمیدانم... فقط میدانم.. که از زمین بیزارم!
hadihaji
پنجره های خانه برایم حرف درآورده اند! و من به چشم های منتظرم قول داده ام تا نبینمت رهایشان نکنم...
hadihaji
هرگز فراموش نخواهم کرد.....انگار با پایین اومدن دمای هوا ، حال و هوای منم گرفته و داره....به زیر صفر می رسه و یخ زده......با خودت بردی همه چیزو ،...!......من باید به کدوم دلخوشی نداشته ام دلمو گرم کنم به زندگی بدون تو....اصلا مگه زندگی بدون تو معنایی داره همه چیمو بردی با خودت......حداقل تو یه نوشته ای از من داری که وقتی سردت شد بتونی بسوزونیشو خودتو باهاش گرم کنی اما من چی ؟ با یه کتابی که اسمشم آزار دهنده اس : هرگز فراموشت نخواهم کرد.... تو که ازم خواستی فراموشت کنم چرا این کتابو خریدی هان؟