هذيان با آيينه
و ...چه مهربان بودی .. ای یار ای یگانه ترین یار .. وقتی دروغ می گفتی.. !
هذيان با آيينه
چه کسی بغض هایم را شانه خواهد کرد .. تنهایم .. وتنها تویی که بهم می زنی سرنوشت را .. حال و هوایم را فرار کردم از حقارت این روزها .. رقم زدم همه فصل ها را دوباره ا.. ما هیچ وقت زودتر اززمستان نتوانستم به دنیا بیایم .. چه حقارت سنگینی کسی همیشه دیر برسد .. وشاهد مرگ خوشبختی اش باشد اما باور نکند...
هذيان با آيينه
وآن بهار ،وآن وهم سبز رنگ که بردریچه گذر داشت ،با دلم می گفت: "نگاه کن توهیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی" ...فروغ ...
هذيان با آيينه
دلم گرفته از این روزها................. دلم تنگ است ...
هذيان با آيينه
شعر هم گاهی سراغم را می گیرد .. ما تو شاعرهمه لحظه هایی...
هذيان با آيينه
بیرون از این بازی .. یادت باشد .. من ازشهری آمده ام که خاطره های نم کشیده اش .. از هیچ پنجره ای بیرون نمی زند......
هذيان با آيينه
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان… که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد .. لمس کن گونه هایم را... که خیس اشک است و پر شیار… لمس کن لحظه هایم را…
هذيان با آيينه
پرنده که باشی .. باید به سقوط فکر کنی .. توقعم زیاد نیست .. این بغضهای بی صدا را بشکن .....
هذيان با آيينه
بگذار آرام در گوشه ای بنشینم .. بودن بار گرانیست بر شانه هایم .. هوای حوصله ام ابریست .. بگذار ببارم .. و .....
هذيان با آيينه
مردی برای چشمان نقاشی یک زن شعر می نوشت... هنوز هم می گویی عشق مجازی عشق نیست..؟!!
هذيان با آيينه
به صلیب هم کشیده شدی .. مسیح باش .. نه مترسک شالیزار ......
هذيان با آيينه
دو قدم مونده از دل تو تا من ... اما حالامی خوام همینجا بایستم، و فقط نگاهت کنم...
هذيان با آيينه
این روزا زندگی عجیب آرومه... منم آرومم... ولی تو باور نکن!!!
هذيان با آيينه
دلـــم بــرای خـــودم .. هــــمـــونی کــه قــبـلا بــودم تــنــــگــــ شــــده... هــــمـــونی کــه هــنـــوز قــلــبــش نــشــ ـــکــسـتــه بــــــود!!!
هذيان با آيينه
مرا به میهمانی چشمانت دعوت کن .. و برایم گلدانی بیاور .. می خواهم دلم را بکارم تا جوانه بزند هر گاه که... پیچک سبز دلم تمام خانه ام را گرفت .. فریاد خواهم کرد .. نگاه کن تمام خانه ام همرنگ چشم توست ...