هذيان با آيينه
هیس ....لحظه ای حرف نزن... ....چشم ببند... ....گوش بده ..... ...بو بکش... ...میشنوی ؟... ...بوی چوب است و صدا هق هق سوختنش... ........هیس ..... ...هیچ مگو خوب ببین... ...میبینی ؟... ...همه را سوزاندم... ....همه خاطره ها در آتش...
هذيان با آيينه
می دانی .. مخاطب این همه اشك .. این همه انتظار .. این همه شعرو احساس تو بودی ... آری برای تو می نویسم كه دیگر نیستی...
هذيان با آيينه
قورت می دهم ... همه دلتنگیهایم را .. و تلخ نوشته هایم را سر می كشم .. انكار نمی كنم ، لج كرده ام كه برایت بنویسم .. گریه كنم .. عاشقت بمانم... لج كرده ام دوستت داشته باشم ..دلم می خواهد باور كنی دوستت داشتم همین....
هذيان با آيينه
چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو قبول ندارم به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی .. حساب نکردی که من به جز تو هیچ ندارم... ؟!!!
هذيان با آيينه
زندگی همینه ... رسم یادگاری شدن، موندگار شدنِ یادت، لحظه هات، لبخند زدنه!... به اختیار هم اگر نشد، به اجبار...! حالا اشکهاتو پاک کن ... زل بزن تو آینه .. تو چشمهای زندگی و بگو ســــــــــــــــــــــــــیــــــــب... !
هذيان با آيينه
گفتم که دیگر نه از آمدنت می نویسم ، نه از رفتنت.. از آن همه جنجال ، سهم من !! فقط سکوت بود ... .
هذيان با آيينه
نمی دانم گناه ِتوست یا عیب ِ چشمهای من؟! اینکه بعد از تو تمام عالم از چشمم افتاده اند..!
هذيان با آيينه
لیلیای که مدام مقابل چشمت باشد .. لیلیای که دلگرفتگیها و دلشکستگیهایش را پنهان کند.. لیلیای که تمام خودش را در تو پیدا کند.. محکوم به فراموشیست ...!
هذيان با آيينه
خوب که با خودم فکر میکنم .. میبینم اینهمه نبودنت .. اینهمه نداشتنت .. خیلی هم تقصیر تو نیست .. من قانون بازی را بلد نبودم ....!!
هذيان با آيينه
از خاطرَت که رفته ام؛ . . همین روزها از خاطراتت هم خواهم رفت ...
هذيان با آيينه
شکست .. دلم را ، عهدش را ، غرورم را ، کمرم را... دلم را با نگاه سردش و کمرم را با رفتنش !...
هذيان با آيينه
من شکستن نمیدانم .. ولی هرکس از کنارم گذشت .. شکستن را خوب بلد بود ..
هذيان با آيينه
یه نگاه تو آینه کن .. چی می بینی؟ این تویی یا که منم؟ چی می بینی؟!
هذيان با آيينه
که ای زن سر بلند دیروووززززز/ ببین چی مونده از جوونیت امروز ..چی اومد بر سرت .. چیکار کردی با خودت .. ای مهربان با همه .. و نامهربان با خودت .. تا به کی ..؟ تا به کجا ..