هذيان با آيينه
بالاخره باورم شد که "تو" خسته تر از اونی بودی که بفهمی دوست داشتنمو !!! . . از من که گذشت... اما "هرجا که هستی خسته نباشی."
هذيان با آيينه
آزرده دل از کوی تو رفتم .. و نگفتی کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود؟ چرا نیست؟! .....
هذيان با آيينه
تو سکوت می کنی .. فریاد زمانم رو نمی شنوی !! یک روز منم سکوت خواهم کرد .. و تو آن روز برای اولین بار مفهوم "دیر شدن"را خواهی فهمید...
هذيان با آيينه
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند...تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...
هذيان با آيينه
خاص بودن خاصیت توست... تو همیشه خاص می مونی... چون سلیقه ی منی... حتی اگه دیگه واسه ی من نباشی!!!
هذيان با آيينه
یک نخ سیگار... و کمی سکوت... فقط به احترام ناامید شدن تمام امیدهایم...
هذيان با آيينه
بشکن این آينه ها را .. و رها کن همه حرمت اخلاص حقیقت ها را ..آينه در بند است .. او اسیر اینجاست .. او به زنجیر حقیقت گیر است .. بشکن این آينه را .. ما دروغیم دروغی به پیشانی این آينه ها .. باورش هم سخت است ......
هذيان با آيينه
چشم در چشم آينه ام .. آينه مي خندد ..پس من خوشحالم .. بی درنگ آينه را مي شکنم .. چون دروغ مي گوید! .. غمگینم گله دارم! گله دارم ازاین شهر که در آن، ریا مي روید بی ریا مي گويم،من ازاین دیو پلید بیزارم دراین شهرهمه خوابند و من ... پنجه در پنجه ی دیو... تا هلاکش نکنم بیدارم ...
هذيان با آيينه
نميدانم چرا شعرهايم تازگيها بوي احساس تورا ميگيرد، انگار شعرهايم كلمات داغ تنت را درميان عرياني انديشه هايش به آغوش كشيده اند.... گويي،ردپائي از_ نفسهايت_ درميان اشعارم دميده است. آهسته تر گام بردار در ميان شعرهايم .....
هذيان با آيينه
غرق شدم در اراده های موازی .. تقدیرهای بی سرانجام در پی دیکته های اجباری .. کاش شعر را نقطه ای پایان بود .. اما اینجا در عمق صداقت واژه ها گم کردند قلم خود را ! ....
هذيان با آيينه
در امتداد رودی از حرف های نگفته سوار بر قایقی از هیچستان گذشتم از این سمت شهر به آن سمت وجودم پارو شدم ، تا در سطح آب زندگی بالا بیاورم نشد... طوفان شدم ، شاید غمگین شدند امواج شد یا نشد فرقی نمی کند کمی آنسوتر... هم آغوش سرما کبریت شدم سوختم سیگار فلسفه را سیگار پشت سیگار! لعنتی انگار مسیر آب عوض شده دلتنگ تر از دیروز پوچ تر از فردا ........
هذيان با آيينه
زير ِ بـــــارآטּ مے ايستَم ميگويَند مــُـــב است ايـטּ روزهـــآ عشـــــق بازے زير ِ بارآטּ با اشڪ هاے ابـــــر .... בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے ڪﮧ اَز شِدت گِريــﮧ بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده است בِلَم بَراے خُـــــوבَم مے سوزَد كه از فِشار בِلتَنگــــــے خيلي وَقت است نَفَسَـــــم بُريده بُريده است ....