دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گروهی برای دلنوشت های دنبالریون
در این گروه کپـــــی پیســـت ممنوعه و فقط می‌تونین نوشته های شخصی خودتون رو به اشتراک بزارین.



ارسالهای مشکوک به کپی، در گوگل سرچ میشن و در صورت مشاهده‌ی ‌تخلف، حتما برخورد میشه.

جزئیات گروه

شناسه 56
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 5223 پست
عضو 766 کاربر
طرفدار 58 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 16
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 31
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 21

کاربران گروه

(763 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دلنوشتِ دنبالریون
شناسه‌: 56 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

توجه کردین هرکی از دنبالر میره میره؟!

O u ➌ Ph ¥
images O u ➌ Ph ¥

امروز یه کلاسی داشتم, که نتونستم با رفیقام برگردم / موقع برگشت سوار شدم و بعد از دقایقی نشستن روو این صندلی‌های ابتکاری که به هیچ جا بند نیس, جا باز شد و پشت صندلی راننده جا گرفتم, گوشم بود و به آهنگ رسیدم که بعد از چندهفته بالاخره کنمش,آهنگ هم بود که دیدم یه داره دُور میزنه و راه رو بسته، آقای راننده ممتد زد و ترمز کرد (در حالی من توی این ثانیه‌ها همینطور داشتم نگاه می‌کردم که یعنی چی میشه!؟ به خیال اینکه طبق معمول یا این وایمیسته یا اون رد میشه) که برخورد شدیدی شد محکم چـِـسبونده شدم به صندلی جلویی و نیمه‌-پخش شدم, لحظاتی تکون نخوردم, تنها فکرم این بودم که الان حتما داغم و باید کم‌کم معلوم شه بینی و دندونام سالمه یا نه, که خدا رو شکر, اما مثکه با لبای شده که با همراه بود به خونه رسیدم / ولی جداً اگه یکم داشتم, حتماً عکس‌العمل بهتری نشون می‌دادم, خب من تاحالا رو از نزدیک لمس نکرده بودم, خداییش نمی‌‌دونستم چجوریه و اون لحظه چه اتفاقی می‌تونه بیفته

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

عین این مامانا از 5 صحب بیدارم!اولش که مامانبزرگ بالاسرم شعر میخوند،آخرشم سوسک اومد تو اتاق و اتفاقای بعدش و اینا،ولی خب به یه کارایی رسیدم،حالام مامان زنگ زده میگه فکر ناهار باش!

parnian
parnian

هرچند وقت یکبار به خاله ها و دایی هام اس میدم بعد همیشه هم پیامای قشنگ و جدید اما این عزیزان ِ گرامی یا اصلا جوابمو نمیدن یا اگرم جواب بدن یه اس تکراری رو هر دفعه و جالبه!!! همشون برام میفرستن...دیگه حالم از این یاد سهراب بخیییر! بهم میخوره

مانی
_____20120916_2065035879.jpg مانی

آخ که داره میره ، بدی این دوران اینه که برعکس دوران پیری که خیلی کند میگذره خیــــــــــــــــــــــــــــلی تند میگذره

* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *
* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *

بعضی حرفا با اینگه ازارت میده ولی بازم میگی ، مجبوری که بگی !

* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *
* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *

داشتم عکسهامو نگاه میکردم و دیدم چقدر شبیه مامانم هستم...

آناهیتا
آناهیتا

کودکان سوریه.عراق.پاکستان.افغانستان.مصر... چه گناهی کردند؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
❤ ●•• ☂ ••● ❤
❤ ●•• ☂ ••● ❤

کم طاقتی عادت آن روزهایت بود ... این روزها برای گرفتن خبری از من عجیب صبور شده ای...!

آناهیتا
آناهیتا

بابا دلش برای آق متی و خ ناظم الطبا و امیرکبیر تهران تنگ شده.فکر کنم اولین فرصت یه سفر تهران افتادیم

ѕнιмα
ѕнιмα
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

امروز من فهمیدم مردای خیلی سرمایی هستن بخاطراینکه وسط ظهر وقتی ما داشتیم از گرما هلاک میشدیم بیشترشون کاپشن و لباس گرم پوشیده بودن

O u ➌ Ph ¥
download.jpg O u ➌ Ph ¥

قبلاً خیلی میشدم از دیدن لاشه‌ی ‌هایی که توو ‌ها پخش‌و پلا شدن, با خودم فکر می‌کردم این ‌ها یعنی چجوری تونستن این صحنه‌های رو رقم بزنن! / اما .. چند روز پیش که توو رفیقم بودم و سگ جلو راهمون رو گرفته بود, بـِر و بــِر ما رو نگاه می‌کرد و کنار نمی‌رفت و امروز که یه توله‌سگ پشتِ در بود هِی می‌خواستم برم بیرون آروم در رو بهش می‌زدم و هم با چوب آروم ضربه زدم و هیچ خطری حس نمی‌کرد؛ و آخرم مجبور شدم عینهو این ‌ها که از راه‌های کوچیک میگذرن به زور رد شم, اصلا دیگه جای بحثی برام نزاشت .. .

آناهیتا
uriage-creme-extreme-90-parapharmacie-Maroc.gif آناهیتا

همیشه وقتی کرم ضد آفتابم تموم میشه میام با قیچی پایین تیوپ ( بالای کادر قهوه ای URIAGE ) رو می چینم و از کرم های داخلش نهایت استفاده رو می برم

♥♥armin real♥♥
♥♥armin real♥♥

فکر کردم مرورگرم مشکل داره دنبالرو نمیاره نگو برای همه اینجوری بودهآخه بعضی وقتا قاطی هم میکنهدنبالر ...