دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
جزئیات گروه| شناسه | 1452 |
| وضعیت |
فعال - گروه عادی - بدون مالک |
| دسترسی |
گروه عمومی - ارسال توسط مدیر |
| موضوع | سرگرمی و تفریح |
| ارسال | 18 پست |
| عضو | 242 کاربر |
| طرفدار | 18 کاربر |
رتبه گروه| بر مبنای تعداد کاربر | رتبه 137 |
| بر مبنای تعداد هوادار | رتبه 196 |
| بر مبنای تعداد ارسال | رتبه 571 |
.:. خوابگاهِ دخترا ، هشت صبح .:.
@فرشاد

؟!
14 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 46 دقيقه قبل- #الهه ، الهه ! پاشو @الهه
- چيه ؟ چه خبر شده ؟!
- مي خوايم بريم !
- كجا ؟!
- اردو !
- با #فرشاد ؟؟!
- عزيزم ، فراموش كن ! بخواب !
#آنـــا اين را گفت و به اعلاميه اي كه در دستش بود خيره شد .@anahita
#فریبا با يك حركت تيز ، مثل هميشه ! ليوان آبي ظاهر و روي سر الهه خالي كرد !
- WoW ! بارون اومد ؟!
- اينو بخون !
آنـا اين را گفت و اعلاميه را به سمت الهه گرفت ...
>> اردوي تجسسي مخصوص اعضایِ خوابگاه
مكان : دره اورندو
تاريخ حركت : 25 جولاي
تاريخ برگشت : ؟!
امضا ؛ مدیریتِ اعظم >>
- Wow ، WoW ، واقعا WoW !
- الهه اينم تو اعلاميه بود ؟!
توهمي از فرشاد :
- باشه آقا تو اعلاميه بود !
.:. نيم ساعت بعد ، پاگردِ اصلی ! .:.
! #عباس مشغول فرافكني با زيپ ساكش بود ، فرشاد رو به الهه خيره شده بود
و داشت سیمِ سرور را به جاي چوب درون شومينه مي انداخت . #پدر-بزرگ @پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8 چند كتاب فلسفی را روي انبوه كتاب هاي چيده شده در ساكش جا مي داد ، #شهرام @شَـہ ـرامـ ـ و #نیما هم كه ساك خود را بسته بودند ، براي خالي نبودن عريضه مشغول ديدن دي.وي.دي نیما @Jangal بودند .
!
؟!
! ( فقط دارم به حالتون افسوس مي خورم چون ممكنه هيچ وقت نبينمتون !
!
!!
14 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 43 دقيقه قبل- ايول ايول اردو ، مي ريم دريا !
#رضا @reza p اين را گفت ، تيوپش را زير بغلش زد و عينك آفتابي ملخيش را به بند كلاه حصيري اش آويزان كرد !
فریبا ، الهه و آنا مشغول جمع آوري وسايل رزمي خود براي تميرن بيشتر در اردو و هواي آزاد بودند ، #علیرضا @علیرضا هر چند دقيقه يك بار عكسي را از جيب ردايش در مي آورد ، به آن خيره مي شد ، ذوق سر تا پايش را فرا مي گرفت و دوباره عكس را در جيبش مي گذاشت
- کاربرهایِ ساده
همه با تعجب به سمت @محمّدحسین #محمد-حسین برگشتند ؛
- مشكلي پيش اومده بِرودرِ من
- نه هاني ! ( ملت در اين صحنه :
-جانم ؟!
- دقت نكردين تاريخ برگشت روي اعلاميه پاك شده بود ؟! دره اورندو جاي خطرناكيه ممكنه هيچ وقت برنگردين !
- برنگردين !؟ مگه تو با ما نمياي ؟!
-نه عزيز من ! من بايد براي پاره ای از تحقیقات بمونم ! ساري نمي تونم بيام !
- منم آمل نمي تونم بيام
محمدحسین چشم غره اي به آنا رفت و از در سالن خارج شد .
همه بچه ها خيره به ديوار نگاه مي كردند ، هيچ كس ترسي كه در وجودش رخنه كرده بود را بروز نمي داد .
- هي بچه ها !
همه به سمت @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . #نازگل برگشتند .
- همين الآن نيروهاي الهامي به من گفتند كه خود محمدحسین تاريخ رو پاك كرده بوده !
ملت : ايول آبجي دی:: !
فریبا لبخندي زد ؛
- تو خفنيت يه فنوني هست كه جوون ترايي مثل محمدحسین هنوز ياد نگرفتند
<<< پایان ِ قسمتِ دوم <<<