دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«-(¯` پیش درآمدِ فعالیتِ ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در 2 اول زده خواهد شد .:.

1391/04/14 - 21:49 در خــوابگاهِ مختلطـ
2 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. مـــــــقــــدمـــه .:.
در سحرگاه يك روز سرد زمستاني ، كواك كواك هايي كه در هنگام كوچ از سايرين جلو افتاده بودند ، بر روي پشت بام كلبه اي چوبي فرود آمدند ، تا تا رسيدن سايرين ، خستگي اين سفر را از تن خود بربيفكنند !
در همين هنگام صداي گريه بچه اي فضاي خانه را پر كرد و پشت بام را به لرزه در آورد !!!
كواك كواك ها شروع به رقصيدن بر روي سقف كردند ، صداي رقص و پايكوبي از خانه بلند شد ، آن زن و مرد پس از سال ها صاحب فرزندي شده بودند .

.:. يك سال بعد ، دهكده شان پينگ .:.

كواك كواك هايي كه به موقع رسيده بودند ، به كوچ خود ادامه دادند : ...


.:. دو سال بعد ، همان جا !.:.

سيل شديد همه خانه ها را در هم كوبيده بود .
الوار ها و وسايل خانگي بر روي آب به چشم مي خورد ! همه اهالي دهكده جان خود را از دست داده بودند ...
سكوتي سنگين بر همه جا حكمفرما شده بود ، كه ناگهان صداي گريه اي آشنا آن را بر هم زد و توجه دسته اي از كواك كواك ها كه از كوچ عقب افتاده بودند ، به خود جلب كرد .
در گوشه اي از آب سطل قرمز رنگي را ديدند كه كودكي در آن گريه مي كند ، يكي از كواك كواك ها با نوك ، او را از پيرهنش گرفت و همراه بقيه به شمال كوچ كرد .

آن كودك در نزد صاحب كواك كواك ها ، استاد سين جينگ ناكازاكي تعليم يافت ؛ در چهار سالگي الفبا را از حفظ بود ، در پنج سالگي كونگ فو را به اتمام رساند و مقام استاديش را دريافت كرد ، در شش سالگي سبك پنجه هاي آهنين گربه همساده را به نام خودش ثبت كرد ، كمي بعد استاد مُرد و او خود را دوباره به دست آب سپرد و آب او را به سوي دهکده ی دنبالر آورد ، فنچ / فریبایِ کوچکِ غصه را !

14 سال و 4 ماه و 6 روز و 22 ساعت و 43 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. 15 سال بعـــــد ، سالنِ کنفرانساتِ فرابین المللیِ خوابگاه .:.
دوربين كلوز آپِ يه تربچه رو نشون مي ده !
كم كم زوم اوت مي كنه .
دو نفر جلوي يه كپه سبزي آش مشغول كار هستند .
- آره @✔کتــ☾ــے ... جون ! ديروز رفته بودم خريد . نمي دوني يارو چقدر گرون فروش بود ...
- واااي ! @آناهیتا جون راس مي گي ، اين گرونيم اين روزا همه رو درمونده كرده ، همين همساده ي ما ...
فریبا چون به علت حساسيت دستش به گِل ، نمي تونست سبزي پاك كنه ، به مبل تكيه داده بود و اون دو تا رو تماشا مي كرد .
ناگهان دور آنا و کتی رو هاله اي قرمز رنگی فرا مي گيره .
يه صداي طبل از پشت سرشون مياد و موسيقي متن با صداي محمد اصفهاني به گوش مي رسه .
چشم فریبا درد مي گیره و به به نقطه ی نامعلومی خیره میشه ...

.:. دو ماه قبل .:.
" ميزگرد اختصاصي فریبا و صدایِ قرمز رنگ "

فریبا در حالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود به محلي كه صداي قرمز ! از اون به گوش مي رسه ! نگاه مي كنه و مي گه :
- آآممم ، قربان ... من واقعن نمیدونم چطور میتونم این کارِ شوما رو جبران کنم ... مدیریتِ خوابگاه اونم با این همه مخاطب خاص و عامی که وجود دارن ، این واقعن کارِ سختیِ ، آقا ؟!!!
- مگه گفته هاي من مي تونه لياقت تو رو داشته باشه ؟!

ملت ِ دنبالریِ پشتِ پنجره : !
فریبا : !


>>>>>>>>> پایانِ قسمتِ اول ...

14 سال و 4 ماه و 6 روز و 22 ساعت و 37 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(8 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)