...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
مصطفی
دویدم و دویدم /به قلکم رسیدم/ زدم اونو شکستم/ تا پول بیاد به دستم /هیچی نبود تو قلک/ به جز یه سوسک کوچک /سوسکه بگم چی کار کرد ت/رسیدو زود فرار کرد/ خونه اون خراب شد/ دلم واسش کباب شد/ دویدم و دویدم /رفتم برای سوسکه /قلک نو خریدم
مصطفی
بر خاك بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حكایت سختی نیست. از پاكی اشكهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست.
مصطفی
زندگی مثل پیازه ، هر برگش رو ورق بزنی ، اشکتو در میاره ...
مصطفی
دختري به کوروش کبيرگفت:من عاشقت هستم.کوروش گفت:لياقت شما برادرم است که از من زيباتر است و پشت سره شما ايستاده،دخترک برگشت و ديد کسي نيست.کوروش گفت:اگر عاشق بودي پشت سرت را نگاه نميکردي ...
مصطفی
در میان هر سیب دانه ها محدود است در دل هر دانه سیب ها نا محدود چیستان نیست عجیب دانه ای باش نه سیب
مصطفی
عاشقان را همه گر آب برد --- خوبرويان همه را خواب برد . ...
مصطفی
گران بها ترین گنج زندگی، قلبی عاشق است که به همه، دوست، دشمن،انسان،حیوان و ... عشق می ورزد.
مصطفی
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پِی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالها هست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ،خانه کوچک ما سیب نداشت ....
مصطفی
عمر من رفت، ولی من آن دم قصه ی آدم و گندم خواندم از غم جرم پدر نالیدم جرم خود با گنه اش پوشاندم گنه خود به زبان ناوردم اسب بی شرمی خود را راندم آه و افسوس، چه شد حاصل من؟ هم از اینجا و از آنجا ماندم
...غزلواره ...
هاله ای از شک به احساسم تمام خاطراتم را به دست باد پائیزی سپرده ....و خش خش می کند آن برگ پراحساس دلتنگی ....میان سفره ی باران .....
...غزلواره ...
غریبی در طلسم چشمهای پر غرورم بی خدا مانده.... ودیگر هیچ ، عطر گیسو و آن شانه های یار..... نای خستگی را از وجودم برنمی دارد .........
مصطفی
سری شوریده دارم با دلی خش دلم خوش، ظاهرم خوش، جان مشوش سرم شوریده شد بهر نگاهش دلم لرزید و ظاهر شد منقش