...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
sima
بیا و به خاطر دل ِ بی قرارم اندکی بد باش... یقین داشته باش از عشقم کم نمی شود اما از بی تابی هایـم شاید!
...غزلواره ...
در گذر لحظه ها از پشت پرده ی سکوت نگاه کن به غم تنهایی ام ...چون باران ببار بر شیشه ی خیالم تا دوباره بروید در کویر سینه ام بهار زندگی .....
...غزلواره ...
روزگاری بی صدای عشق نفسهایم را می شمردم که بیکار نباشم... امروز با عشق همنفسم در دیاری که نفسها تکرار سنگین و امتداد بلند دارند... غزل آشفتگی ام را نمی دانم برای که بخوانم و نقش تنهاییم را بر چه بکشم...
...غزلواره ...
دلتنگم دلتنگ ... و صدای جیرجیرکها غم تنهایی ام را صد چندان می کنند...
...غزلواره ...
بنال ای ساز عشق !... که دلم بسیار گرفته است. . .
...غزلواره ...
یادمان باشد مهر را ارزان نفروشیم........پُر بهاست...
سحـــر خاتـــون
بعضی روزها که به حد مرگ غمگینی یا حالت بد است، وقتی از تو می پرسند چرا؟ دیده اید حال آدم بدتر می شود؟ چون نمی توانی توضیح بدهی چرا؟ چون هیچ دلیل محکمه پسندی برای این حد از بد بودن نداری
سحـــر خاتـــون
گاهی زندگی مثل یک پیاز است که هر برگش را ورق بزنی اشکتو در می یاره ..
...غزلواره ...
هر دم از آئینه میپرسم ملول ....چیستم دیگر , بچشمت چیستم؟ لیک در آئینه میبینم که وای ....سایه ای هم زانچه بودم نیستم...
مصطفی
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت دست نه ، دل تکان می دهم . . .
مصطفی
کدام راه است که پای خسته را نشناسد کدام کوچه خالی از خاطره است و کدام دل هرگز نتپیده به شوق دیدار بیا... تا برایت بگویم از سختی انتظار که چگونه در دیده های بارانی رنگ هذیان به خود می گیرد
مصطفی
باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟ داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد باغ بي برگي خنده اش خوني ست اشك آميز
مصطفی
باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین میکنم ، من میتوانم میشود ، آرام تلقین میکنم . کم کم ز یادم میبری ، کم کم زیادم میروی ، این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخیش صد بار تمرین میکنم !
مصطفی
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها ! پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام .