...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
مصطفی
تنها شادی زندگیم این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم...
سحـــر خاتـــون
صدای سوت قطار که می آید بعضیها؛ گوششان را میگيرند .. بعضی؛ قلبشان را .
مصطفی
خسته از عقل، خسته از بودن روي سيگار، بار زد خود را مثل يك خنده ي جنون آميز توي اين شعر، جار زد خود را راوي ات دست برد در قصّه از كنارت كنار زد خود را عشق، پانداي كوچك من بود از درخت تو دار زد خود را...
مصطفی
یک نفراینجاهست.که تمنای تودرعمق نگاهش جاریست و همه ثانیه ها،درحصارغم دلتنگی تو زندانیست،لحظه ای نیست که یادت نکند، تو به یادش هستی
سحـــر خاتـــون
از من نترس من دیوانه خوبی هستم !!! تو را که میبینم آرام میشوم !!!
مصطفی
پرش از ارتفاع يك كابوس به صدايت: «بخواب! چيزي نيست... » خواندن يك ترانه ي غمگين تك نوازي مرد ساكسيفونيست **
مصطفی
درد را از هر طرف که بخوانی درد است ، بیهوده دنبال میانبر نباش !
سحـــر خاتـــون
دیشب باران قرار با پنجره داشت رو بوسی آبدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد چک چک چک چک ... چکار با پنجره داشت!!! *قیصر امین پور*
مصطفی
چقدر زمونه بی وفاست نمی دونم خدا کجاست یکی بیاد بهم بگه کجای کارم اشتباست ؟ گاهی می خوام داد بکشم اما صدام در نمیاد بگم آخه خدا چرا دنیا به آخر نمیاد ؟
مصطفی
تو کسی که خنده اش طعم زمستان میدهد من همان که ابتدایش بوی پایان میدهد خوب میدانم که یک شب ، یک شب بی انتها عشق روی دستهای بی کسم جان میدهد...
مصطفی
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود اول اگرچه با سخن از عشق آمده است آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست میرود هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..
مصطفی
با من بیا پری قصه های دیروزی با من بخوان همان ترانه های شاد دیروزی با من بیا به چیدن لحظه های بی تکرار با من بگو تو از قصه ای ناب و جاده های ناهموار با من بیا شاهپرک بانو اینجا خیال تو گل داده تا هر روز با من بیا به قله آرزوهای خفته با من بیا که هنوز گلهای انتظار نشکفته .
سحـــر خاتـــون
این روزها شـَــبیه مُــعادله هــای چـَـــندـ مَـــجـهولـــی شُــده اَم ... هیـچکـَـس... اَز هـیچ راهـی... مَـــرا نــمیفَـــهـمَـــد.
سحـــر خاتـــون
احتمالاً یک تکه از احساسم را پشت و رو پوشیده ای که هر چه می نالد نمـــــــــــــی فهمـــــــــــی نفســــــــــــــــــــــــــم در یقه ی وجودت گیر کرده
مصطفی
تیره بود شب گذشته چون هرشب من و چشمان خسته و خیال آشفته ای که گم گشته ایست میان این باور کیم من که اینگونه اسیر هزاران باور لحظه ها می رود بیتاب و بیتاب چشم ماه خیره به چشمان بی خواب درد و درد و درد تصورات من و من بریده بریده هایی که شده قصه هرشب با خودم بودم انگار : این را بدان که شعر هست خیال هست عشق هست اما کسی مرا نخواهد کرد باور.