...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
سحـــر خاتـــون
دل است دیگر
خسته ميشود
بی حوصله میشود
از روزگار از آدمها از خودش از اين قابها
از اثبات از توضيح
...از کلماتی که رابطه ها را به گند میکشد
از اين همه مهربانی كردن و نا مهربانی دیدن
از سنگ صبور بودن و آخر هم مُهر سنگ بودن خوردن
از زهر حرف هایی
که تا آخر عمر آدم را می آزارد
سحـــر خاتـــون
بـــــــودم ...
دیــــــــــــدم با دیگری شـــادتری
.
.
.
رفتــــــــــم
مصطفی
زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی:زن عشق می کارد وکینه درو می کند.او می زاید وپدر برایش نام انتخاب می کند.اودرد می کشدوپدر نگران از اینکه بچه دختر باشد.اوبی خوابی میکشد و پدر خواب حوریان بهشتی می بیند.او مادر می شود وهمه جا می پرسند نام پدر؟
مصطفی
با خود فکر می کنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است … نمی دانم ! مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟
مصطفی
قرنها نالیدن بس است… می خواهم فریاد بزنم اگر نتوانستم سکوت می کن
...غزلواره ...
دریا بالا آمد آنقدر که در قاب پنجره جای گرفت ...نمی دانم شاید هم پنجره بالا رفت تا دریا را به من نشان دهد... بالاخره از این اتفاق ها می افتد ...وقتی که تو باشی.... حالا که نیستی من به پرندگان حق می دهم که نخوانند... همینطور به خورشید که مضحک و منگ مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد......
مصطفی
در عجبم از مردمی که خود زیر بار ظلم وستم زندگی می کنند وبر حسینی می گریند که آزادانه زیست وآزاد مرد...
مصطفی
هیج وقت عقل و دل یه جا جمع نمیشه این یه قانونه نانوشتست. همون طور که چندین شاعر هم گفتن همیشه عقل پیش دل و احساس ناتوونه
...غزلواره ...
من گاهی ...هر از گاهی که از تو بر می گردم ...خالی ام در تو جامانده ام... یا تو در من ریخته ای... تهی من... پر تو را... گنجایش نیست ...اما باز تمامت با من راهی است... به هر راهی که می روم با پاهای تو قدم می زنم ...و نگاهم به هر سو تو را نشانه می رود ...حالا طعم ِ یک فنجان ِ خالی پر از قهوه را می فهمم ...وقتی خالی ام از خودم و پر می شوم از تو..... بی شک ! شیرین است.......
مصطفی
قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............ و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
مصطفی
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید ! به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد! قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
مصطفی
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد