...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
مصطفی
اینگونه مرا نگاه نکن ، فکر کرده ای که از نگاهت خسته میشوم ، نه عزیزم بیشتر از اینکه هستم عاشقت میشوم پس آنقدر نگاهم کن ، تا دیوانه شوم ، باز هم نگاهم کن تا از حال بروم و فدای عشقت شوم.
...غزلواره ...
با من از روایت گریهها سخن مگوی... صبحهای مرمرین در پی است،... سواران ستارهپوش در پی است. .. گُلگُل شبنم و لغزش لاله در نسیمههای نور... دیگر نه نامی از دریا، نه نقشی که در چشم آدمی.... من رازجویِ آن روایتم که هنوزش کسی باز نسروده است.... با من از روایت رازها سخن بگوی...
مصطفی
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.
مصطفی
مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد
مصطفی
عاشق گلی هستیم که سالها در جستجوی او گشته ام ، با چشمهای خیس به او رسیدم او را از شاخه اش نچیدم تا خشک نشود ، مثل قلب من پر پر و شکسته نشود. در همانجا برایش مردم و گفتم همانجا خاکم کنید ، تا وقتیکه مردم با نام او رهسپارم کنید !
مصطفی
عشق یعنی حسرت شبهای گرم عشق یعنی یاد یک رویای نرم عشق یعنی یک بیابان خاطره عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره عشق یعنی گفتنی با گوش کر عشق یعنی دیدنی با چشم کور عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت عشق یعنی آخر خط بهشت عشق یعنی گم شدن در لحظه ها عشق یعنی آبی بی انتها .
مصطفی
نفرین به تو ای غریبه به تو که روزی اشنا ترین لحظه هایم بودی! سکوت خسته و قلب شکسته ام را ببین با من چه کردی؟ ایا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن این است؟! اگر چنین است پس نفرین بر عشق... روزگار تنها شدنم را در جاده ی انتظار می گذرانم نفرین به تو ای غریبه... باز میان شقایق های سرخ گم خواهم شد میروم تا شاید این بار غریقی را با خیلی از امواج محبت به سوی ساحل مهربانیم بکشانم چیزی بگو چیزی نخواهم گفت سکوت های سر به زیر از کودکی با من است و من این بار میخواهم عاقلانه ببینم نه عاشقانه...
سحـــر خاتـــون
برای کسی که رفتنی است ،
راه باز کنید ،
ایستادن و منتظر ماندن ابلهانه ترین کار دل است
مصطفی
می دانی من کیستم؟! . . . آنکه باران را حماسی نقل کرد . داستان عشق را ، روی باتلاق تعفن طرح کرد . در پی زنجیر و حبس و دین نبود . بهر جمله اعتقادات سفره ای را پهن کرد . در پی بودن بدم بودنم ثابت نشد درپی حق بودم و جهلم مرا، از ره دانستنی ها طرد کرد...
...غزلواره ...
گفتند ستاره را نمی توان چید و آنان که باور کردند... برای چیدن ستاره... حتی دستی دراز نکردند؟!!! اما باور کن... که من به سوی دورترین و زیباترین ستاره ...دست دراز کردم و هرچند دستانم تهی ماند...... اما چشمانم لبریز از ستاره شد.......
...غزلواره ...
صدای قلب نیست... صدای پای توست که شب ها در سینه ام می دوی ...کا[!]ت کمی خسته شوی... کا[!]ت بایستی...!
...غزلواره ...
تو از راه می رسی من پر از ترانه و آفتابم... و نمی دانم باران شهریور، نشانه ی خوبی نیست ...درد می كشم شبیه شهری كه مردمانش را به صلیب كشیده اند... و تنها بازمانده ی آنها مردیست كه از شوق شكنجه هایش،همیشه شاعرم ...تو از راه می رسی می رسی و آن قدر می رسی كه عشق كال من تو را به برزخ ...به آتش ..به دنیای پرنده های سرخ می برد ...به من عشق بده ...لذت لمس گناهی كه مرا می سوزاند... لذت بودنی كه عذابم می دهد... به من عشق بده ...بگذار توی شعله های شهرم به لذت سوختن عادت كنی........
مصطفی
من راز نگاهت را از آیینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم من شمع وجودم را به مهر تو بخشیدم