...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
مصطفی
پرده برگیر که من یار توام عاشقم ، عاشق رخسار توام عشوه کن، ناز نما، لب بگشا جان من، عاشق گفتار توام بر سر بستر من پا بگذار منِ دل سوخته بیمارِ توام با وصالت ز دلم عقده گشا جلوه ای کن که گرفتار توام عاشقی سر به گریبانم من مستم و مرده دیدار توام گرکشی یا بنوازی ای دوست عاشقم، یار وفادار توام هر که بینیم خریدار تواست من خریدارِ خریدار توام
مصطفی
زندگی جیره ی مختصریست ،..... مثل یک فنجان چای ......و کنارش عشق است ،...... مثل یک حبه ی قند ،... زندگی را با عشق ....نوش جان باید کرد .........
...غزلواره ...
پرنده ی زندانی ، لب حوض رو به ماهی کرد و گفت : تو که سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی....؟؟؟
...غزلواره ...
بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند.... به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را......
...غزلواره ...
//دانش اقتصادی شاه عباس!// شاه عباس از وزير خود پرسيد: امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟ وزير گفت: شكر، به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند! شاه عباس گفت: نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود، ميبايست كفاشان به مكه ميرفتند نه پينه دوزان، چون مردم نميتوانند كفش بخرند، ناچار به تعميرش ميپردازند. بررسي كن و علّت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم. ..
...غزلواره ...
چه ساختن هایی که مرا سوخت ....وچه سوختن هایی که مراساخت.......
مصطفی
قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود ..
...غزلواره ...
مطمئن باش و برو ضربهات کاري بود ...دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيام خنديدي ...به من و عشقي پاک ...که پر از ياد تو بود و خيالم ميگفت... تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر.... تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم........
مصطفی
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است!
...غزلواره ...
دل من نابیناست تنها ... با لمس دلت عشق برایش خواناست....
مصطفی
این سخن پذیرفته نیست که : "پیکر بزرگترین زندان روان بشر است" باید گفت پیکر بهترین دوست و همدم زندگی این جهانی روان است چرا که همیشه بدون کوچکترین بهانه ای بدنبال خواسته های او می دود . این که گفته شود روان در بند بدن است و باید زودتر آزاد شود تا به دیدار دلدار بشتابد ، اشتباه است چون هم او بدن را به روان هدیه نموده است کسی که دلدار می خواهد باید به خواست او تن دهد
مصطفی
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس که تنها ایستادم.