...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
هیچ نقاشی نباید مارا جدا از هم نقاشی کند .....خورشید را نباید بدون سایه کشید.........
...غزلواره ...
تویی که مرا در حال سقوط می بینی ، آیا تا به حال اندیشیده ای که شاید تو وارونه ایستاده ای؟؟؟؟
...غزلواره ...
خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد..او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد...او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد..!
...غزلواره ...
ماهیها چقدر اشتباه میکنند.... قلاب ,علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ میدهند؟....آزمون زندگی ما پر از قلابهایست که وقتی اسیرطعمه اش میشویم تازه میفهمیم ماهیهابی تقصیرند!..حسد...کینه...خشم...لذت....غرور...انتقام...ترس...شهوت.........ما اسیر کدامین طعمه خواهیم شد؟"خداوندا دانشی عطا فرما تا از کنار این قلابها بگذریم که شاید دیگر فرصتی برای برگشتن به پاکی دریا نباشد"
...غزلواره ...
بگذار هر دو جدا از هم و دور از هم.....در شور و شوق دوست داشتن ها ،منتظر بمانیم...كه انتظار معنی وسیعی است در جریان زندگی .....
...غزلواره ...
این نهایت زیبایست برای من كه هر لحظه به تو بیندیشم ...و شاید برای تو كه بدانی،دلی برایت می تپد....و صمیمانه درودت می فرستد....
...غزلواره ...
چشم ها را باز می کنم،و از دیدن این به ظاهر ...نادیدنی ها...های های می گریم! با دست های شکسته، بال بال می زنم! در فراق مهر!؟ کاش می توانستم...آری!...کاش می توانستم: مرزهای نفاق را بشکنم!!...ولی افسوس! که: پر و بالم شکسته ست...!
...غزلواره ...
هر آن که به کشتن ....جسم مرا بتواند .......شعر مرا نتواند .........
...غزلواره ...
به زمزمه گوید زمان عمر....... که پای منه در زمین عشق..... به غیر هوای تو در سرم... زمین و زمان پای در هواست .....
...غزلواره ...
ز جک جک گنجشک های باغ ....تداعی صد بوسه می کنم..... بیا و ببین در خیال من........ چه شور و چه هنگامه یی به پاست.....
...غزلواره ...
صدای تپش های قلب من به گوش تو می گوید... این سخن که عاشقم .....و درد عاشقی چگونه ندانی که بی دواست ؟
...غزلواره ...
صدای تو همچون شراب سرخ ...به گونه ی زردم دوانده خون.... چنین که مرا مست می کنی.... نشانی ی میخانه ات کجاست ؟
...غزلواره ...
روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت ، روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند ، قفل افسانه یی است و قلب برای زندگی بس است ... ( احمد شاملو)