...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
دلم که می شکند آتش می گیرم و خاکسترم را چشمهایت شعله می دهند ....ققنووس من! با این نگاه سترون میلاد من افسانه قاف است... خودم را که می شکنم آتشم را زلال نگاه تو خاکستر می کند .... هر چند فرقی نمیکند قصه حیات من حکایت مردن در توست ........
...غزلواره ...
با من از روایت گریهها سخن مگوی.... صبحهای مرمرین در پی است،... سواران ستارهپوش در پی است. ...گُلگُل شبنم و لغزش لاله در نسیمههای نور. دیگر نه نامی از دریا، نه نقشی که در چشم آدمی.... من رازجویِ آن روایتم که هنوزش کسی باز نسروده است.... با من از روایت رازها سخن بگوی!.......
...غزلواره ...
عجیب است ...مگر در دلت چند دست مبل داری .....که هر روز یک نفر به دلت می نشیند....
...غزلواره ...
کاش برخلافِ هم بودیم....... اونوقت اینجوری به هم برخورد میکردیم.......
...غزلواره ...
آسمان را مرخص میکنم دیگر... به هوا هم نیازی ندارم ...تو خودت مثل آسمان... ...مثل هوا... مثل نور... در تمام لحظه هایم در جریانی ........
...غزلواره ...
دلتنگ که می شوم ، خاطراتم را مرور می کنم..... چون کویری که به یاد روزهای بارانی..... سراب می سازد در دل خود ......
...غزلواره ...
تا چشم کار ميکند .....جــــاي تو .....خـــــــاليست........
...غزلواره ...
هیچ می دانی هیچ کس هرگز ... در تمام این سالها آن گونه که " تو " کودکانه دلداده بودی دیوانه ام نشد و " من " در پس اینهمه روز و ماه و سال ....هرشب و روز به تاوان دلی که به دست تو ندادم ...برای دوست داشتن هایم دیوانه وار دیوار می کشم... و هربار دست آخر پنجره اش را از یاد می برم ....و همانجا محبوس می مانم .......؟؟؟
...غزلواره ...
عقربه هاي زمان به کندي مي گذرند ، شايد مي خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتي ياسمن ها نيز اين را مي دانند که کاري از دست من ساخته نيست ...وتنها در کنج خلوت اين اتاق ، من و ماندم و تجسم يک رؤيا ، من ماندم و اشک هاي التماس ، من ماندم و دست هايي به سوي آسمان بي کران هستي . صدايش مي کنم و صدايي نمي شنوم ، کلامش را مي خوانم و خوانده نمي شوم، به خاک مي افتم و اعتنايي نمي بينم ، اما اين بار قسمت مي دهم به پاکي و قداست فرشتگانت، اگر گاهي آني نبودم که مي خواستي... دريايي از ندامت و حسرتم را بپذير....
...غزلواره ...
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمدیده را تسکین دهم .....کاش میشد در طلوع باس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم...
...غزلواره ...
کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها راساده و زیبا کنم ...... کاش میشد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم....
...غزلواره ...
کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد ... کاش میشد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد...
...غزلواره ...
کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت .... کاش میشد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت ...