...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
وقتی مینویسم از غربت ِ غریب ِ ثانیه ها ... یادت فریاد می شود در سرم ... و من پژواک ِ نفسهایت را می شنوم بارها ...
...غزلواره ...
آینه همدرد ِ خوبیست ... با تو می خندد ... می گرید ... راز دار ِ خوبی هم هست ... دل دریایی او بیکران است ....
...غزلواره ...
آینه هم می تواند من ِ درونم را ... مهربانانه در آغوش گیرد و دستِ نوازشی بر سرش کشد ...
...غزلواره ...
دیر زمانیست تنها برای آینه ... غزلسرایی میکنم ... !!
...غزلواره ...
مادرم میگفت قصه پرداز ِ رویایی شبهای منی ... نمی دانم یعنی راست میگفت ؟ شاید هم چشمک ستاره را باور نداشته ام ...
...غزلواره ...
می خواهم رویای کودکی را یکبار هم که شده به تصویر بکشم ... ستاره های نقره ای و مخملی را از آسمان بدزدم ... و ببرم در مخفی ترین جای اتاقم ... برای روز مبادا ...
...غزلواره ...
دستان آسمان را که به دست میگیرم ... کودکی میشوم که دلش ستاره میخواهد ... با التماس ...
...غزلواره ...
گویی مخمل سیاه و نقره کوب ِ آسمان ... لبخند پرشکوهش را عاشقانه بر چشمان ِ منتظرم میپاشد ... و لبهایم را سراسر ترانه می کند ...
alla
كاش لحظه اي ميخواندي وتامل ميكردي....حزينه هاي نبودنت را !!
...غزلواره ...
برای شاعرانه گی ... شب باشدُ ماه و مهتاب ِ مهربان ... شعر میشود لبهای تشنه از واژه ام ...
...غزلواره ...
آه که من چقدر دوست تر میدارم ستاره ای را که با اشاره چشمانم ... محو می شود ... و زیرچشمی نگاهم میکند و رویایم شیرین می شود ...
...غزلواره ...
صبر میکنم تاشب گیسوان سیاهش را بر من بپیچد ... باکی نیست از باران و بغض شبانه ... گرم می شوم ...
...غزلواره ...
همینکه دیگر واژه هایم از ضمیر تو دور گشته است ... نشانه ی خوبی ست ... حتما باران می بارد ... !!!
...غزلواره ...
شنیده ام بغضی عجیب گلوگیر شعر و ترانه و باران گشته ... می شود دست آسمان را بگیری ...؟ شاید ...
alla
چه قدر چای که ننوشیدم در کافههایی که با تو نرفتم و چه نیمکتها که مرا کنار تو ندیده فراموش کردند !