...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
alla
خستـــــه ام....باور کـــن!! از ایـن سوال بـــی جَـوابی کــ هَر لَحـظه از خـودم میپـرسَمـ..............یـعنی الـان کـجاسـ ـ ـت؟؟؟
♫ °˚˚ ♥ ∂ † ß ί ♥ ˚˚° ♫
حـــ ــالا کــــه قــرار اســتــ ازتـــو عــ ــبور کـــ ـــنم بــگـ ــذار کــفــ ــش هـــ ـــایم را دربــیـــ ــاورم تـــ ــوهــنوزهــ ـم بـــرایــ ـم مقــ ـــدســ ــی
♫ °˚˚ ♥ ∂ † ß ί ♥ ˚˚° ♫
اگر بیـــایی این خـــون ِ دل ،خــوردنـــها را تـــلافی نمیـــکنم آنقـــــدر عاشــــقت میکنـــــم که دیــگر نتــــوانـــی هــــرگــز بــــروی…
alla
چیزی نگو آنچه امروز آزارت میدهد روزی دلتنگت میکند !!
alla
در وجـــود هــــر مــــرد پسربچه ی چهارساله ی ببین ... که از تو فقط مهربانی و توجه میخواهد. در آغوشش گیر، نوازشش کن... خیالش را راحت کن که هستی، جایی نمیروی، طوری رفتار کن که اطمینان حاصل کند مردهای دیگر برایت مهم نیستند، وقتی با نگرانی مسیر نگاهت را دنبال میکند برگرد و به لبخندی مهمانش کن و بگو، به زبان بیاور: من فقط تو را میبینم ! در این میان مردی متولد خواهد شد ... مردی برای فصل زن بودن !!!
alla
بی تو آرومم ، ولی دلتنگ بیا گاهی ... به رویا هم شده ، برگرد!
alla
از لابهلای فصلهای نمایش بیرونم بکش! برفی بر پیراهنم نشاندهاند که آب نمیشود، از کلماتی مثل خورشید هم استفاده کردم نشد! و این آدم برفیِ درون که هِی اسکلت صدایش میکنند عمق زمستان است در من!!
alla
روزی که بيايي... چنان در آغوشم می گیرمت، آنقدر می بوسمت آنقدر رهایت نمی کنم که همه را هها بر رفتنمان بسته شود ! که سکوت کنیم از عشق بر تمامِ لحظه هایِ تنهایی که بر ما گذشت و آنقدر ادامه دار می مانیم در آغوشِ هم که دیگـــــــــــــــــر حتـــــــــــــــا به یاد نیاوریم این روزهـــــــــــــــــــا چه بر سرِ دلِ تنهایِ من و تـــــــــو گذشت !!
alla
باران ببار دلم غمگین است ، اشک بریز دلم سنگین است،ابر ببار آسمان دلگیر است، ماه بتاب دل من تاریک است !
alla
حالا که رفته ای....... هیچ راهی....... مرا به جایی نمی برد...... در حافظه ام می چرخم..... همه کلیدهارا گم کرده ام.......!!
alla
در غیاب ِ تو..... همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !...... همه ی ِ پنجره ها بسته است !
Saman..!
می خواهم بنویسم اما چه چیز را ، نمی دانم ! شاید از تنهایی هایم... از غربت از بی قراری و بی وفایی ها.... نوشتن آسودگی روح من است می خواهم آنچه را که در درونم است صادقانه بیان کنم ! نمی دانم چرا واژه ها فراموشم می شود شاید دلم می داند که هر کس نمی تواند رازدارش باشد! می دانم این کلبه کوچک همچون سنگ صبور سنگینی حرفهایم را تحمل میکند و درد دلم را تسکین می بخشد ...
alla
به که گویم غم خویش... به سکوت شب سرد ، به گل پرپر یاس ، ای سراپا همه ناز ...دوریت را چه کنم ؟
alla
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم... گر چه میدانم كه عمری در غریبی زیستم... رو بروی آینه شب تا سحر غم میخورم... تا بفهمم عاقبت در جستجوی كیستم !!