...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش .....سر کوچه ای به گدایی نگاهی می نشست .........و دختری نجیب برای دفع هفتاد بلا ......صدقه ای می انداخت در کاسه ی چشمانش.......
آیینه ی خیال
و چه بیهوده است ......صرف ِ نَفَس .......برای آنکه زبان ِ همنفسی نمی داند ..............
آیینه ی خیال
گلوی سکوتم را فشار میدهم تا بهترین واژههای دنیا را برایم بیاورد مقابل همین تاج و تخت شاعری ام ....تا برایت حرف تازه ای بنویسم .....من با همین دستهای خودم روزی عشق را خواهم کشت ....اگر رفیق نیمه راه تو باشد........
سحـــر خاتـــون
چرا آدما خیلی زود عادت میکنن و خیلی دیر فراموش؟؟ اصلا چی میشه که یه نفر که چندین ساله تو زندگیته ولی هیچ جوری نمیتونی تحملش کنی ولی یه نفر، یه دوست، یکی که تونسته حتی از خواهرت بهت نزدیکتر بشه، یکی که بودنش تو زندگیت به یه سال هم نرسیده ولی جوری از اینکه کنارته لذت میبری که وقتی میفهمی میخواد ازت دور بشه بغض میکنی و مثل الان من نمیتونی جلوی اشکات رو بگیری...هنوز نرفته ها!ولی دلت بجوری کرفته. از اینکه میدونی دیر یا زود میره...میره و تنهات میذاره...
سحـــر خاتـــون
دلم تنگ میشه برای دوستی که هنوز از پیشم نرفته... نمیتونم تصور کنم که دیگه نمیبینمش...
آیینه ی خیال
حال مستی را هرآنکس یافت یکسان وصف کرد ......گرچه می را مختلف ساقی در این پیمانه کرد .........
آیینه ی خیال
در پرده ی نهان ِ دلم جای کرده ای .........
alla
به همان سادگی... که کلاغ سالخورده... با نخستین سوت قطار.... سقف واگن متروک را ترک می گوید... دل ....دیگر ...در جای خود نیست ....به همین سادگی !
آیینه ی خیال
سراغت را از آینه گرفتم.......سکوت کـــــــرد..............
༒༒ ᗩᗰ!R ᗷahador ༒༒
نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید ! دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که راهشان را گم می کنند ! ! نـــــــه میتوانی خبری دهی و نــــــــه خبری بگیری ! نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید ! دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که راهشان را گم می کنند ! ! نـــــــه میتوانی خبری دهی و نــــــــه خبری بگیری !
آیینه ی خیال
می بوسمت ......آنگونه که غافلگیر شوند لبهایت .....حتی در خیال ...........
آیینه ی خیال
عاشقی یاد گرفتنی نیست هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمیدهد ......عاشق که بودی دست کم تشری که با نگاهت میزدی.........دل آدم را پاره نمیکرد...........
آیینه ی خیال
گوشه ی اتاقم ، غرق عطر مرگـ گل هایی ست که دآنه دآنه زندگی شان را کش رفتم، تا فال بگیرم ، آمدنت را ....
آیینه ی خیال
نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد ! نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد ! نباید بی تفاوت ! چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس باران داد ! کبوترها که جز پرواز ، آزادی نمی خواهند ! نباید در حصار میـــــــــــــله ها با دانه ی گنــــــدم . . . به او تعلیم مانـــــــــــدن داد .......