...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
مصطفی
یه وقتایی بود خودتو میزدی به کوچه علی چپ تنها بودی الان که میری میبینی همه اونجا جمعن در حدی که اصلا واسه تو جا نیست!
مصطفی
ﺑﻌﻀﻴﺎ مثل ﺁﺧﺮﺳﺲ ﺧﺮﺳﻲ ﻣﻬﺮﺍم هستن! ﻓﻘﻂ ﺗﺮﺗﺮ ﻣﻴﻜﻨﻦ, ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﺩﻫﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ…
مصطفی
حالا که رفته ای پرنده ای آمده است حوالی همين باغ روبرو هيچ نميخواهد فقط ميگويد: کــــــو ؟ کـــــــو ؟
مصطفی
یعنی این حواشی بازی ملوان و گهر زاگرس رو که تو نود دیدم، خیالم از حملهی آمریکا و اسرائیل راحت شد!!! مطمئن شدم هیچ غلطی نمیتونن بکنن!!! یارو آجر پرت میکرد 600000000 کیلومتر!!! یعنی گور بابای سپر موشکی!!!
مصطفی
بچه که بودم از خواب بیدار میشدم مامانم میگفت زود باش برو دست و صورتت رو بشور .شیطون گوشه چشمات جیش کرده. چقدر ناراحت میشدم..فکر می کردم مگه من دستشوییشم. چقدر بی خوابیها کشیدم شبها تا ببینم کی میاد گوشه چشمم جیش میکنه که بزنم داغونش کنم!
مصطفی
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم... من` میگریستم` به` اینکه` حتی` اوهم` محبت` مرا` از`سادگی ام` میپندارد`
مصطفی
طعم یـــــــــــخ در بـــــهشـــــــــــت را می دهی در این گرمـــــــــــای واژه ها !!!
مصطفی
نکند صبر یک فریب بزرگ باشد! سالهاست با غوره ها کلنجار میروم . . . حلوا نمیشوند . . . !!
مصطفی
هنگــامــي کــه مُــردم، تکــه يخــي بــر روي خــاکــم بگــذاريــد، هــر روزه بعــد از طلــوع آفتــاب! تــا بــا آب شــدنــش روي خــاکــم، گمــان کنــم کــه کســي کــه مــن بــه يــادش بــودم بــه يــادم گــريــه مــي کنــد . . .
مصطفی
باز هم فردا می آید.... و من به یاد میاورم دیروز را و هر روز را... گل ها را رج میزنم تو می آیی!! تو نمی آیی!!! تو می آیی!! تو نمی آیی!! تو...
مصطفی
“با اجازه محیط زیست ” “دریا، دریا دکل میکاریم ” “ماهیها به جهنم! ” “کندوها پر از قیر شدهاند ” “زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند ” “تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند ” “چه سعادتی! ” “داریوش به پارس مینازید ” “ما به پارس جنوبی! ”
Mohammad
روزگـار لَعنتــی ... هـــَـــــــــر سـازی کِـه زدی رَقصیـدمـ. بـی اِنصـاف یکبــار هَـم تـو بِـه سـاز مَـن بـِــرقــص ؛ ببیــــــــن ... دِلــمـ چـِـه " شـــــــــــوری " میـزَنـد ...؟!
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
پرسیدی : چقدر ساکتی؟ اما من پر از حرف بودم . . . خوب من ، کاش به جای نگاه به لبهایم , به چشمهایم نگاه می کردی !!!