...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
Heartbroken
چقدرسخته که باشم تو نباشی/چقدر سخته ببینم رفته باشی/همیشه با من و با من تو بودی/ همیشه همدم غم هام تو بودی/ دیگه باکی بگم باکی بخندم؟/دیگه باکی بگم از غم و دردم/ یادت هست اون عهدی که من با تو بستم؟/بمونم در کنارت تا زنده هستم
Heartbroken
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم تا اینکه زنده باشم و فراموشت کنم
Heartbroken
ازچرخش این روزگار سیر شده ام از روز و شبم خسته دلگیر شده ام چرا مرگ مرا نمیگیرد در آغوش به خیالش جوانم به خدا پیر شده ام......
Heartbroken
من نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من ، من خودم بودم و يک حسه غريب ، که به صد عشق و هوس مي ارزد
Heartbroken
دگر از وحشت مرداب خودم دلگيرم ! بخدا منتظر فرصت يك تغييرم ! همچو يك خانه وكاشانه از ريشه خراب ! روبه ويرانيم وكس نكند تعميرم ! من اگر بركه صفت ماندمو دريا نشدم چه كنم اسير تقديرمو بي تقصيرم ! مگذاريد دگر بر سرراهم تله اي! من كه خود بي تله در دام خودم زنجيرم!
Heartbroken
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید ، من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان ، چه شود آخر دلتنگیها ! خدا می داند .
Heartbroken
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت ، در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد، تعنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت.
Heartbroken
منکه از کوی تو بیرون نرود پای خیالم... نکند فرق بحالم! چه برانی.. چه بخوانی.. چه به اوجم برسانی.. چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم!!! نه تو آنی که برانی!!!
...غزلواره ...
چون شعر به دفترم شناور هستم ...با یک غزل تلخ برابر هستم ....گفتند کسی دست مرا می گیرد ...ای وای که من چه زودباور هستم... از عمق دلم خدا خدا کردم پس ...اینقدر چرا بی کس و یاور هستم؟ ...گفتند جواب همه را خواهد داد ...او کرده سکوت یا که من کر هستم؟... شاید که نشانی مرا می خواهد ...در دفتر خویش شعر آخر هستم .....
...غزلواره ...
بودنت حتی همین قدر محال... تن پوشی است بر عریانی روح خالی ام.... باش .... حتی همین قدر دور ... حتی همین قدر محال هر چه هستی باش ... شاید سهم من از تو همین دوری و محال بودن است عزیز... همین خواستن ها و نرسیدن ها ....
...غزلواره ...
به دنبال خدا نگرد ؛ خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ، لابلای کتاب های کهنه نیست... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد . آنجا نیست... خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی ... در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته . در قلبیست که برای تو می تپد... در میان گرمای دستان ماست ...که به هم پیچیده. خدا در قلبی است که شاد میکنی .....
...غزلواره ...
می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم ... اما نامرد ها یاد گرفته اند شــنا کنند !! ...
alla
مرا ..به خال لب دوست بازگردانید.......... اگر چه بین من و او ،هزار فرسنگ است................