...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
زندگی هميشه منتظر است ...که ما نيز منتظر زندگی باشيم ...نه خيلی هم، همين سهم تنفس کافیست ...قدرِ ترانهای، تمام طعمِ تکلمی، خلاص.......
سحـــر خاتـــون
بگذار بمانم !..آرام گوشه حافظه ات فقط....
سحـــر خاتـــون
هوس كرده ام باران باشم بلغزم بر گردنت، دستانت نم نم شبنم بشم بر گونه هايت
alla
اهاي قاصدك.....تو اگر دیدیش (بانوي مرا)از دور بگو، چقدر باغ بدون نفسش دلگیرست..........................
alla
ستاره ام...... نامت را به باد های مشرق ومغرب گفته ام تا در میان رقص های موزون خود تو را بیابند ..........بوي تنت را ،برايم ارمغان آورند.. مرحم زخمهاي دل خسته ام شود......
alla
و من... هنوز بانو.....در دالان خاطرات تو ،مانده ام... هنوز حس بودنت ،داغ میکند گونه های رنگ پریده مرا ..هنوز بوی عطر تو در هوای بودنم میپیچد و خیس میشود،قاب خيالت از اشکهای داغ تنهایی من.............
alla
من.. با تو، مستم ...و از هر چه هست و نیست فارغ ،با تو ...تا خدا عاشق میشوم.................
alla
چند ماه بانو....چند روز دیگر ...انتظار را ،خط به خط ..مو به مو ...بخوانم و چشم به راه آخرین قطار در ایستگاه متروک زمان بنشینم؟ پس کی می آیی بانوي آسمانيم.............؟
alla
آه ای غم، چگونه در من رخنه میکنی... من ،بی پناه ترین مسافر بی آشیان ..در باراني ترین روز سرد این پائيزم، فردا بیا ...شاید فردا روز میلاد من باشد و پایان یابد این انتظار بی پایان.................
...غزلواره ...
نه ... دیگر شعر نمی گویم .... دیگر نيازی به گفتنِ شعر نيست ...
...غزلواره ...
فقط سوال میکنم ...از چه اين همه رودِ بیرويا ....عکسی ...خبری ... از آن مسافرِ خسته با خود نمیآورد؟ ...
...غزلواره ...
تمام کتابِ سپيده را سطر به سطر از بَر دارم... میدانم بالای اين رودِ بیبازگشت... هميشه پلی برای باز آمدن هست ...نيازی به گفتنِ شعر نيست ...نيازی به سرودن سپيده نيست ...من دارم با شما حرف میزنم ...من خودم روشنم از رويای آدمی، از عشق! .....
...غزلواره ...
آه که من ... فقط در خوابِ بیچراغِ همين خانه ... روشنم .....
...غزلواره ...
نگران نباش ...ما از بازماندگانِ مجبورِ عصرِ آينهايم ...شکسته شدن ...عادتِ عجيبِ شاخسارِ ستاره است! مُدارای ماه را در شبِ اين همه دريا نديدهای!؟ ...
...غزلواره ...
حالا هی نپرس ...قصهی غمگينِ آن همه دوست به کجایِ اين بوسه کشيد ...که لبهای تشنهی تو هنوز ...از طعمِ ترانه میلرزند! ....