...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
alla
آ سماني ...بانو...دلخوشم با غزلي تازه، همينم كافيست ...تو مرا باز رساندي به يقينم . كافيست... قانعم . بيشتر از اين چه بخواهم از تو... گاه گاهي كه كنارت بنشينم كافيست ...گله اي نيست . من و فاصله ها همزاديم...،! گاهي از دور تو را خواب ببينم كافيست......
alla
ببین بانو... مرا بنگر ..وجودم عشق، نگاهم رنگ، صدایم نرم و دستانم ... دلم سنگ صبور درد، فقط بنشین ... نگاهم کن ،بهشت اینجاست درون من...ببين بانو...مرا... با چشم دل بنگر.........نگاهم كن فقط بانو..........
alla
بانو....بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر ..نگاه کن، ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است.. اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود ،ساعتی پیش این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم .....به انتظار آمدنت مينشينم.
alla
بانو....صدای گام های گریه ام را بشنو.. دوباره آمده ام کنار پنجره ، شعری مي نويسم و ميروم... حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس.. کدام شاعر غزلپوش شبانه ، عشق را در برگ های آبي چشمانش به تو هديه ميكند....
alla
بانوي آسمانيم...مدام این چشم بی قرار را با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم... مدام این دل درمانده را با باور برودت عشق آشتی می دهم.. باید این ساده بداند بانوی برفی بیداری ها....! باز هم به خانه ی خواب و خاطره باز خواهد گشت ...
alla
تمام جاده های جهان را به جستجوی نگاه تو آمده ام...بانو.. پیاده ..باور نمی کنی ؟ پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من.. حالا بگو در این تراکم تنهایی مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟ ...راستي نگفتي !..چه كنم با فاصله ها....
alla
بانو.......نمی شود که به دنبال آفتاب نگشت.. قسم به چشم تو ،آن نرگسانه سوگندت... بیا که دیده پر آب است و عشق جاری شد.. تمام پنجره در انتظار گلخندت....
alla
بانوي آسماني....در صدا کردن ِ نام ِ تو یک «کجایی؟!» پنهان است.. یک «کاش میبودی» ...یک «کاش باشی».... یک «کاش نمیرفتی» ..من نام ِ تو را حذف به قرینهی ِ این همه دلتنگی و پرسش صدا میزنم.......بانو
...غزلواره ...
تو كجایی؟ در گسترهْ بیمرز این جهان...
...غزلواره ...
وقتی تو نیستی می گذرد ... اما به تلخی .....
...غزلواره ...
کاش بودی ...تا دلم ... تنها نبود .....
...غزلواره ...
نازم خیالت را که شب، گیرد به گرمی در برم ... تا بوسه سرد سحر، از خواب بیدارم کند .....
...غزلواره ...
چه بر سرمان آمده ؟! از کودکی فقط این به یادمان مانده؟! عروسک امروزمان که سوار دوچرخه ی آبی رنگ رویا میکردیم و دور باغچه می چرخاندیم، فردا دلمان را بزند؟!... اما تکلیف دوستت دارم چه می شود؟... تکلیف آن دل ساده چه؟ .......
...غزلواره ...
راستی چه بر سر کودکی هایمان آمده؟ اکنون چقدر راحت می گوییم دوستت دارم، اما حواسمان نیست که با این جادو دلی را تسخیر می کنیم انگار!... دلی را که زلال است، دلی را که هنوز دورویی ندیده، دل زود باور را...
...غزلواره ...
در کودکی دل شکستن نبود انگار!!! از هم آزرده می شدیم، بدون شرم، بدون ترس هر چه می خواستیم ، میگفتیم،می گریستیم و می بخشیدیم، کینه نبود، غرور نبود... چقدر راحت بود... محبتمان حقیقی بود، اما حالا چه؟!