...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
sima
ســــکـــوتـــم را نمـــی شــنـــوی؟؟؟ ایـــراد از گـــوشـــهایـــتـــــــ نـــیِِِــســـتـــــــــ ایـــراد از شــــاــوغِِِیــــه ذهـــنـــــتـــه...
...غزلواره ...
پیش از آنکه روز تمام شود و سایه ها بگریزند ، برای قله ی کوه دست تکان می دهم ...یک اندیشه که در ساحل نشسته ...تا با شکل موج داستان بسازد... و اندیشه دیگر سوار بر امواج ........
...غزلواره ...
گاه دوست دارم پرتوهای کم رنگ خورشید را که در آب حل شده اند بنوشم ...
...غزلواره ...
واژه ای هست که سنگین است ...واژه ای هست که احساسی است ...واژه ای هست که احساس را رنج می دهد... واژه ای هست که خطوطش رد پای عشق است ...واژه ای هست که منطق را دوست دارد ...و واژه ای هست که آن را چیزی جز تو پر نمی کند ...
...غزلواره ...
موسیقی آسمان... تمام رشته های روح مرا با خود می برد ...نمی دانم چرا دوست دارم گل ها را از همه چیز ...حتی از خاک رهایی بخشم ...شاید هم کار خوبی نیست باغبان بهتر میداند ...
alla
گاهی.. هوس می کنم سراغ صندوقچه خاطراتم بروم.. بازش کنم و نشان آن وادی دور را بیابم.. اما، می ترسم ..!بانو می ترسم ،حکایت آن جزیره ی رؤیا، تنهاخیال خامی در دایره ی بی مدار دریا باشد....
alla
می دانم که دیگر از آن یادگاری رنگ و رو رفته خبری نیست.. می دانم که تنها خاطره ی خنجری در خیال درخت خیابان مانده ست،، اما نگاه کن ! زیباجان، آن گل سرخ پر پر لای دفترم.. هنوز به سرخی همان پنجشنبه ی دور دیدار است... نگاه کن ...!
...غزلواره ...
اینروزها به دنبال یک منجی ام برای زندگی ... و شعر فروغ را به یاد می آورم " نام نجات دهنده ات را از آینه بپرس "....
alla
این تو و این پینه های پای پیاده ی من ..حالا بگو در این تراکم تنهایی وتاريكي مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟
alla
کوله ام سنگین و دلم غمگین است ...اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو ،،نیامدم که بمانم،، تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش.. تمام جاده های جهان را به جستجوی نگاه تو آمده ام... پیاده ،باور نمی کنی ؟
alla
قول می دهم ،فردا کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم ..در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی مرا خواهی دید، قول می دهم ...
alla
بگذار شاعری در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید.. مگر چه می شود ؟ چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟ من به همکلامی با کاغذ و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم.. تو رضایت نمی دهی ؟ باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است....