...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
سحـــر خاتـــون
مرسی که هستی و هستی را رنگ میآميزی هيچ چيز از تو نمیخواهم فقط باش, فقط بخند , فقط راه برو نه.راه نرو میترسم پلک بزنم ديگر نباشی ...
alla
خیانت کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم...! تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم...! درونت از غمم خالیست ؛ خیانت من به خود کردم؟ گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم.. چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم ...........
alla
خیانت دیدم وُ گفتم : تلافی می کنم من هم... اگر با دیگری باشم؛ سبک تر می شود دردم ...خیانت کردم.. اما تو؛ ز من با طعنه پرسیدی : چرا با اینکه بیزاری، دچار ترس و تردیدی؟
alla
چه داروی تلخی است ، وفاداری به خائن...! صداقت با دروغگو....! و مهربانی با سنگدل . . .!!!!
alla
قانون تو، تنهایی من است... و تنهایی من، قانون عشق... عشق، ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست. چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!!
alla
و شبی از شبها، مردی از من پرسید.. تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب بروم...! باید امشب ،چمدانی را که به اندازهی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست ..رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند...
alla
و نسیمی خنک از حاشیهی سبز پتو خواب مرا میروبد.. بوی هجرت میآید... بالش من پر آواز پر چلچلهها ست... صبح خواهد شد و به این کاسهی آب، آسمان هجرت خواهد کرد باید امشب بروم...
سحـــر خاتـــون
زندگي، درك همين اكنون است زندگي، شوق رسيدن به همان فرداييست.. كه نخواهد آمد. ... ... تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي ... ظرف امروز، پُر از بودن توست شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي... آخرين فرصت همراهي با، اميد است. زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم. زندگي، زمزمهي پاك حيات است، ميان دو سكوت
سحـــر خاتـــون
بودن ها هم بودن هاي قديم! نه اينترنت بود، نه تلفن... فقط نگاه بود، روبرو، چشم در چشم... به همين خلوص، به همين کيفيت، به همين سادگـــــــــي
سحـــر خاتـــون
نمی خواهم خاطره فردایم شوی. امروز من باش، حتی لحظه ای
سحـــر خاتـــون
من می خوام برگردم به كودكی!! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! كفش برگشت برامون كوچیكه پابرهنه نمی شه برگردم ؟ حسین پناهی
سحـــر خاتـــون
این روزها ،
این روزها ...
امان از این روزها ...
که نه تمام می شوند ...
نه می گذرند ... نه بهتر می شوند
سحـــر خاتـــون
خدايي دارم که در اين نزديکي است . . . مهربان ؛ خوب ؛ قشنگ ؛ چهره اش نوراني است ، ... گاه گاهي سخني ميگويد با دل کوچک من ، ساده تر از سخن ساده ي من ؛ او مرا مي فهمد او مرا مي خواند نام او ذکر من است در غم و در شادي چون به غم مي نگرم . . . آن زمان رقص کنان ميخندم: که خدا يار من است ؛ که خدا در همه جا ياد من است ، او خدايي است که ؛ مرا مي خواهد .
سحـــر خاتـــون
كاش خودم را جایی جا بگذارم و برگردم و ببینم كه نیستم!