...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
كامياب
وقتی سیرابم ... چه فـــرقی می کند ، دریـــا باشی یا ســـراب ... ؟!! باور کن اگر تو را آب ببرد ... مـرا خواب می برد ... !!!
كامياب
وقتی نگاهت را به چشمهایم هدیـــه می دادی ... بـــاز هم ، هیــــچ نمی دیدی ؛ جز تصویر مبهم صورتت را ... شانه هایم ؛ شاید جایی برای گریه هایت بود ... امّا نه بهانه ای ، برای اشک هایت ... !
كامياب
سلام ماهی ها... سلام، ماهی ها سلام، قرمزها، سبزها، طلائی ها به من بگوئید، آیا در آن اتاق بلور که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است و مثل آخر شب های شهر، بسته و خلوت صدای نی لبکی را شنيده ايد که از ديار پری های ترس و تنهايی به سوی اعتماد آجری خوابگاه هاا، و لای لای کوکی ساعت ها، و هسته های شيشه ای نور - پيش می آيد؟ و همچنان که پيش می آید ستاره های اکليلی، از آسمان به خاک می افتند و قلب های کوچک بازيگوش از حس گريه می ترکند.
كامياب
گفتم غلامــم فروختند مـــــرا ... !
كامياب
اگـــر مـــرگ هست ؛ ز خوشـــی هست و اگــر زنــدگی ... از بی کفنی
كامياب
گناهم چه بوده به جز عاشقی به جز مهربانی راستی و دلدادگی گناهم چه بوده که این قلب پاک اسیری شده در نگاه تو باز گناهم چه بوده که در آسمان ندارم امید نگاهی ز ماه گناهم چه بوده که در روز و شب دو چشمم بباریده در هر نفس گناهم چه بوده که در زندگی شدم عاشق عشق و ویرانگی گناهم چه بوده که سر گشته ام شب و روز نظر بر رهت بسته ام گناهم چه بوده که عاشق شدم ز دوری به رنگ شقایق شدم گناهم چه بوده که عشقم تویی تمام وجودم سراپا تویی گناهم چه بوده مه دلخسته ام دلم را به مهرت گرو بسته ام گناهم چه بوده که عاشق شدم ز دوری به رنگ شقایق شدم
كامياب
هوس یه سیب کردم! خنده ت گرفت؟ بوی سیب. طعم سیب. وسوسه سیب! میگن سیب میوه بهشته! سیب سرخ حوا چی؟
كامياب
آدم به جرم خوردن گندم با حوا.... شد رانده از بهشت..... اما چه غم... حوا خودش بهشت است!!!
كامياب
این روزها جور زمستان را من می کشم نمی بارد می بارم !!
آیینه ی خیال
تو سکوت می کنی! فریاد زمانم را نمی شنوی ! یک روز ! من سکوت خواهم کرد و ... ... تو آن روز برای اولین بار مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید . . . . . .
سحـــر خاتـــون
این روزها دوست دارم تورا داشته باشم تا اینکه تو را دوست داشته باشم........!
سحـــر خاتـــون
دوست داشتن جسارت میخواهد... بی پروایی میخواهد... دوست داشتن دل می خواهد... ... مردانگی می خواهد... اگر اینها را نداری... هرگز به فکر عشق و عاشقی نباش..
سحـــر خاتـــون
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ... دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ... حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ... زخم داشت و ننالید... ... ... گریه کرد ؛ اما اشک نریخت .. حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست ! حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا ... همه ی صداها را بشنود
سحـــر خاتـــون
تنورِ فاصله داغ است، و من سیر از نانِ.....تنهایی.!!!