...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
سحـــر خاتـــون
چرا دلم را به تو دادم؟ به راستی چرا ؟تو از شروع با من صادق بودی و هرچه را هم که نباید به زبان می اوردی بازگو کردی.گفتی که دلت در گرو یاری دیگر است و من میدانستم که تو هزاران یار دیگر داری و این جمله زیبای دوستت دارم را به همه آنها گفته ای.پس چرا نتوانستم مانع دلم شوم و چشمانم را از تو برگیرم.شاید همه چیز از آن لبخند مهربانت شروع شد همان لبخندی که آتش به جانم انداخت آتشی که هنوز زیر آواری از خاکستر سوسو میکند... ای کاش فقط یک بار به من میگفتی که مرا نمیخواهی
مصطفی
ما هممون ی روزایی ،ی زمانی جز اقلیتهای ملی بودیم... چون هممون ی گاوی و ب عنوان عشق میپرستیدیم....
مصطفی
چ قدر باید بگذرد تا من در مرور خاطراتم وقتی از کنار تو رد میشوم تنم نلرزد بغضم نگیرد....
مصطفی
خوابیدی بدون لالایی و قصه...بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه...دیگه کابوس زمستون نمیبینی.... توی خواب گلهای حسرت نمی چینی...
مصطفی
با کابوسی از خواب پریدم خواستم به آغوشت پناه یبرم ولی یادم نبود که از نبودنت به خواب پناه برده بودم ...
مصطفی
من از روئیدن خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها...
مصطفی
كهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته میخریم….. کفشای پاره میخریم …. اسباب کهنه میخریم ….. بی اختیار دادزدم : کهنه فروش قلب شکسته چند میخری ......
مصطفی
شوق من قاصد بی درد کجا می داند؟ آن قَدَر شوق تو دارم که خدا می داند...
...غزلواره ...
تب می کنم این روزهای خاکستری را... شاید درد دلتنگی بیرون بریزد ...و رنگ آبی بگیرم...
...غزلواره ...
خدایا ...تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم ...تو را بخشنده دیدم و گناهکار شدم ...تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم ...تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات سراغت آمدم ... تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی...
sima
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت ... عشقم مرد ... یارم رفت
sima
دلتنگم برای کسی که مدتهاست ... بی آن که باشد هر لحظه زندگی اش کرده ام .....!