...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
سحـــر خاتـــون
دلم تنگـ می شـود گاهـی ! برای ِ ... یك « دوستت دارم » ِ سـاده ! دو « فنجـان قه...ــوه ی داغ » سه « روز » تعـطیلی در زمسـتان ! چـهار « خنـده ی بلنــد » و پنــج « انگشـت » ِ دوست داشتـنی !
سحـــر خاتـــون
لا به لای تمام شعرهایی که برای چشمهایت نوشته ام این آخری ها ... احساسی هست که بیشتر از بیش غوطه میخورد میان کلماتم... احساس غربت...!
سحـــر خاتـــون
مثل نگاه کردن از درون یک روزن زندگی شاید، همان چیزهایی بود که ندیدیم...!
مصطفی
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)
مصطفی
هر كودكي بااين پيامبهدنيامي آيد، كهخدا هنوز ازانسان نااميد نيست!
مصطفی
از مرگ من چه کسی اولین اشک را خواهد ریخت و آخرین کسی که مرا از یاد خواهد برد کیست پس...
دینا
یاد آر ، ان زن ، ان زن دیوانه را که خفت/ یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز /لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس/ خندید در نگاه گریزنده اش نیاز/ لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد/ افسانه های شوق تو را گفت با نگاه/ پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت/ ان بازوان سوخته در باغ زرد ماه
مصطفی
اگر عشقي نباشه آدمي نيست/ اگر آدم نباشه زندگي نيست/ نپرس از من چه آمد بر سرعشق/ جواب من جز شرمندگي نيست
مصطفی
شتاب مکن.. که ابر بر خانه ات ببارد... و عشق در تکه ای نان گم شود... هرگــز نتــوان آدمـی را به خانه آورد ...آدمی در سقـوط کلمات ...سقــوط می کند... و هنگام که از زمین برخیزد... کلمات نـارس را ...به عابران تعـارف می کند... آدمی را توانایـی عشق نیـست... در عشق می شکنــد و می میــرد
مصطفی
موقعی که داری واسه بدست آوردن کسی میدوی آروم بدو چون شاید یکی هم داره واسه بدست آوردن تو میدوه...
آیینه ی خیال
هوا شدی نفس شدم .....تیشه زدی ریشه شدم ..... آب شدی عطش شدم ......سنگ زدی شیشه شدم ........
آیینه ی خیال
شب از سرم گذشته بود .....در شب من شعله زدی .......
مصطفی
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض... یک طرف خاطره ها...! یک طرف فاصله ها...! در همه آواز ها،حرف آخر زیباست آخرین حرف تو چیست تا به آن تکیه کنم...؟! حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست......