...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
ساعت ها به ساعت می نگرم ...مسابقه گذاشته اند عقربه ها.... هر چه غمت بیشتر باشد... از سرعت خود می کاهند.....
...غزلواره ...
می آیی عاشق میکنی ، محو میشوی تا فراموشت کنم ، دوباره می آیی تازه میکنی خاطرات را ، محو میشوی ، به راستی که سراب از تو با ثبات تر است . . .
...غزلواره ...
تلخترین خاطره فرهاد " شیرین " است ....
...غزلواره ...
کتاب هایم را باید بشویم و دفتر هایم ...من از سیاه کاری این بشر حیرانم ....نمی شود از سپیدی امتحان گرفت ....سپید مثل تو... سپید مثل من.......
...غزلواره ...
تب می کنم این روزهای خاکستری را ...شاید درد دلتنگی بیرون بریزد و رنگ آبی بگیرم....
مصطفی
آري، آغـاز ، دوسـت داشـتـن اسـت گـر چـه پـايـانِ راه نـاپـيـداسـت مــن بــه پـايـان نـيـنـديـشـم كه هـمـيـن دوسـت داشـتـن ، زيباست
...غزلواره ...
پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.... ... او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟؟؟
...غزلواره ...
کاش می آمدی ، روی پنجره بسته احساسم می نشستی، دست هایت را به نشانه گشودن آن تکان می دادی و به باد می گفتی یک لحظه کنار گذر زمان منتظر من بماند... .
...غزلواره ...
برای داشتن آسمان ایثار باید کرد...درختها آسمانی ترین مخلوقات هستند در نهایت بخشندگی به جاده...وتنها کسی که چتر ندارد خود اوست....
...غزلواره ...
همراه بسیار است، اما همدمی نیست... مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست ...دلبسته ی اندوه دامنگیر خود باش ...از عالم غم دلرباتر عالمی نیست ......
...غزلواره ...
تا چشماتو بستی ....هوا سرد شد ......
...غزلواره ...
جاری شو از پنجره ...دست های کوچک تنهایی ام را... از بخشش شبانه ی عطر ستاره سرشار کن .........
...غزلواره ...
بارالها!!! کدامین وادی عشقت پریشانی و حیرانیست/ کدامین منظر چشمت کمند خلق ویرانیست/ بهشتت از کجا آمد جهنم را چرا زادی/ خطا از خلق گر دیدی چرا در دم نسوزاندی/ خدایا من گنهکارم به خود کرده گرفتارم/ تو میدانی جزایم را چرا بر من نمیتابی/ به من گفتند گر با تو زبانی غیر حمد گویم/ تو بر من قهر میگیری مرا از خود تو میرانی/ ولی هرگز کسی نامد که از رحمت سخن گوید /همیشه از سر ترست به عجز و ناله و زاری/ ولی حالا خدای من، من اینم در برت اکنون/ صدایم پر ز فریاد است پر از غوغا و پر از شور/ جوابم ده که من دیگر نخواهم پاسخی از خلق/ نگاهم بر ببندم از همه شاید که از تو پاسخی آید..