فردایی دیگر
ترسم صدای تار تو خوابست و بیدارش کند..
فردایی دیگر
گر ز حال دل خبر داری بگو...ور نشان مختصر داری بگو...
فردایی دیگر
لیلا :عشق؟ از چه غمی سخن دارد؟..طاهر:از غم سرمستی اما غم خود لیک غم خود را به که گوید.
فردایی دیگر
میگه دوستم رفته صدو پنجاه تومن داده یه عکس از خودش برای اواتار [!] بوکش اماده کرده.....
فردایی دیگر
دیروز این برگ خشکای پاییزی که تو راهه رو روی سنگفرشا تو خیابون دانشگاه میدیدیم زیاد بودن اما سعی میکردم دقت کنم روشو پامو نذارم....نوبرانه پاییزن ..یه جورایی عزیزترن.
فردایی دیگر
تازه داره یه چیزایی یادم میاد..
فردایی دیگر
اون روز تمام مسیر رو قدم زدم...دلم گرفته بود نه از اونی که زده بود....از خودمی که خورده بودم...چوب ساده گی مقابل کسانی که خیلی دوسشون دارم و ساده تر کردنش و شدنش سعیم بود..انقدر راه رفتم و فکر کردم به خودم ,که دیدم دیگه نمیتونم راه برم..سر انگشتای پام...گرسنگی ...یه رستوران همون نزدیکیا برای کمی استراحت دیدم... رفتم نشستم سر یه میز..یه اقای جوون به اتفاق مادرشون هم میز روبرویی رو نشستن.. غذامو سفارش دادم...اما دستامو کشیدم روی میز و سرمو گذاشتم روی دستم...غذامو اوردن اما دیدم میل ندارم خیلی گرسنه بودم اما میل نداشتم...زل زدم به زردی نقشای پرده های رستوران..که تو سکوتم یکی گفت **هیچ چیزی ارزش اینجور نشستن و اینجوری با چشمای باز ندیدن رو نداره..ندیدن حتی اشکای خودتو**.....سرمو بلند کردم دیدم همون اقای میز روبروییه چند لحظه نگاش کردم منی که هیچ عادت ندارم به چهره ی کسی خیره بشم...اما احساس کردم دلش به حال اون روزم سوخته بود...اولش عصبانی شدم اما بعدش نه...همون لحظه بدون هیچ جوابی به اون اقا وتوجهی از جام بلند شدم میزمو حساب کردم برم ..شنیدم با لحن شرمنده ای گفت من قصد ازارتونو ندشتم
فردایی دیگر
برگای زرد و خشکی که رو سنگفرش پیاده رو از روشون رد میشم این روزا....همه پاییز رو دوست دارن...من پاییز زیبا رو دوست دارم چون قراره زمستون بعدش بیاد...
در بزم مستاني چو من آشفته هوشيارش كند
13 سال و 18 روز و 20 ساعت و 31 دقيقه قبلرويت متاب بر دل بتاب تا جان ايثارش كند
متشکرم.
13 سال و 18 روز و 20 ساعت و 20 دقيقه قبلببخش كه ناقص الكلامم
13 سال و 18 روز و 20 ساعت و 18 دقيقه قبلنه خیلی زیبااااااا بود باور کنید
13 سال و 18 روز و 20 ساعت و 16 دقيقه قبل