فردایی دیگر
بعد از چایی میرم کمی توی تنهاییم قدم بزنم ..هوای خوبیه بیرون....دیروز حال خوبی داد بهم...امروزم یه روزه.
فردایی دیگر
از تظاهر به به عاشق خدا بودن کسانی که خدا رو دوست ندارم خوشم میاد...چون میدونم دست اخر همین تظاهره کار دستشن میده ...دل میبندن به همین خداشون سر همین فیلم بازی کردن...
فردایی دیگر
یه کسی هم میگفت...یه مدتی هم تو مسیر دانشگاه تا خوابگاهمون یه اقایی البته موجه نما شایدم موجه کسی چه داند بهم گیر میداد که صحبت کنه یا به قول خودش حرفشو بزنه ..میگه نه اجازشو میدادم بهش ونه توجهی به حرفاش...اخرش یه روز خیلی اصرار کرد و گفت اینهمه رد شدید و نشنیدید, امروز چند دقیقه بایستید و بشنوید ...میگه اخرشم راضی شدم که چند دقیقه حرفشو بزنه و بره ...بعد اینکه حرفشو زد جواب دادم ..خیر...اصرار کرد چرا ...میگه جواب دادم من یه دختر شهرستانی ام اقا عقاید و افکارمم به درد شما نمیخوره میگه اینو گفتم که از سرم بازش کنم فقط...اما دلایل ساختگی و غیر واقعیl م رو قبول نکرد, ..گفته بود مگه چی میشه چند روز وقت بگذارید یه مدت صحبت کنیم اگر نشد خب کات ...میگه جواب دادم وقت بگذارم به غیر راهش؟گفته بود چه غیری؟میگه جواب دادم همینکه اون میبینه ...میگه منظورمو نفهمید گفت اینجا تهرانه بزرگه مثل شهرستان نیست نگران نباشید کسی نمیبینه...میگفت جواب دادم برای اون شهرستان و تهران و کشور و قاره و جهان نداره اون همه هستی رو میبینه ...
فردایی دیگر
خیلی کم میشه که همه داشبوردم رو بخونم.....امروز از اون روزاست و چقدر پست های قشنگی چشمام میبینه برای خوندن.
فردایی دیگر
مامان بزرگ خدا بیامرزم...صورت گرد و خیلی سفیدش ...عینک فرم سیاهش....لبخندای همیشگیش....با اون لحن و لهجه ی جنوبیش....صورتش صورت مهربونترین زنی بود که دیدم...
فردایی دیگر
غرور ادما و اعتماد به نفسشون قابل احترام و ستایش شدنیه ...البته تا اونجایی که توهم زایی نکنه.
فردایی دیگر
نمیدونم چه سرماییه که دارم حس میکنم...خیلی سردم شده....به شکلی که دستام گاهی به گاهی میلرزن.
فردایی دیگر
وبلاگی که چند وقت پیش ساختم و دارمش که جز خودم کسی نمیخوندش...کسانی هم که میخوننش اشنای من و روزگار حتی مجازیم نیستن....
فردایی دیگر
بعد قدم زدن و هوا رو خوردن ...اونم تو این وقتی و فصلی که قدم به قدمت میره به قدمای پاییز
فردایی دیگر
ویندوزم...نمیدونم چرا هر بار ویندوز میذارم لب تابم یک ماه تموم میشه غیر فعال میشه....نمیدونم چشه...
اشنایی با خواص انار
..خانوم اقای رهگذر که خیلی مشتاق بودن..
13 سال و 13 روز و 5 ساعت و 49 دقيقه قبلفکر کنم آقا رضا هم دوست داشته باشن
13 سال و 13 روز و 5 ساعت و 47 دقيقه قبلفک کنم ..اخه اشتیاق نشون میدن ...خیلی مشتاقن گویا
13 سال و 13 روز و 5 ساعت و 44 دقيقه قبل
13 سال و 13 روز و 5 ساعت و 41 دقيقه قبلچی هست قضیه ؟
13 سال و 12 روز و 23 ساعت و 13 دقيقه قبل توسط موبایل