داداِ جوجو
کاش فردا را کسی پنهان کند لحظه را در لحظه سرگردان کند کاش ساعت را بمیراند به خواب ماه را بر شاخه آویزان کند
داداِ جوجو
با من امشب چیزی از رفتن نگو نه نگو، از این سفر با من نگو من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو
داداِ جوجو
کاش میشد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد کاش میشد از میان لحظه ها لحظه ی دیدار را تجدید کرد
داداِ جوجو
کاش می شد قلبها آباد بود کینه و غمها به دست باد بود کاش می شد دل فراموشی نداشت نم نم بارون هم آغوشی نداشت کاش می شد کاشهای زندگی گم شوند پشت نقاب زندگی کاش می شد کاشها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند کاش می شد آسمان غمگین نبود ردپای قهر و کین رنگین نبود
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
نفــس نمــی کشــد هــــــوا ، قــدم نمــیزند زمــــین ، ســکوت می کــند غــــزل ، بــدون تــو یعــنی همـــــــــــین...
داداِ جوجو
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی. اون موقع اس که آنچنان دلتنگش می شی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی. اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی. اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذاشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونم ببره .. اون موقع که اسم دیوونه رو روت میزارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات میکنن و سعی میکنن خوردت کنن. اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که حس ميكني الانه كه قلبت ....
داداِ جوجو
کوچک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره !!! دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وفت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم !!! آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند ویا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته !؟
داداِ جوجو
ببار باران...بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن،كه درد كمتري دارد...اگر با دست تو باشد
داداِ جوجو
ببار باران...که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن ببار باران..جماعت عشق را کشتن کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن... ولی باران تو تاخانه همسایه و تا من می باری...... می شوی یک ابرتوخالی ببار باران........ ببار باران..................
داداِ جوجو
توی چشمات میشه گم شد .. وقتی تو فکر فراری سوسوی شب .. لب دریا ... از تو مونده یادگاری
داداِ جوجو
شعر و شرم و شوق و شرجی همه شاهدن که بودیم لحظه ها رو لحظه لحظه من و تو با هم می خوندیم
*محـمــدامـیـنــــــ *
تو وقتی که با من قدم می زنی چرا عشق من حرف کم می زنی و با حرفهای دو پهلوی خود تلنگر به پشت دلم می زنی من از چشم هایم غزل می چکد تو خود را به آن کوچه خم می زنی . . . . . .
داداِ جوجو
با يك نگاه ، مي توان تا انتهاي دنيا ، چشم به راهت نشست و انتظارت را با انجير پير معابد قسمت كرد . با يك نگاه ، مي توان آرزوهاي غم گرفته را خانه تكاني كرد و غبار از عينك روياهاي كهنسال روفت . بيا ، مرا ميهمان تنها يك نگاهت كن.
داداِ جوجو
بگذار اعتراف كنم ، حتي با يك نگاه هم مي توان عاشق شد و عاشق ماند . حتي با يك نگاه مي توان هزاران سال دلخوش بود و از عطر خيالت سرشار شد .