صـاد
توسط موبایل در
عَـصَّـب کُـشـي
با هلال زلف تو افطار میکنم من، امشب !
صـاد
من از همان بچگی هم بند کفشهایم را مُحکم میبستم، تو راحت باش زندگی.
صـاد
برای ِ لمس آرزوهامون حاضری پا روی ِ خرخرهی دُنیا هم بزاری یا همهچیت ُ بهباد بدی؟
صـاد
تاریخ ِ لعنتی، تکرار نشو لاقل بزار یکهفته بگذره.
صـاد
محدثه ُ فرشاد ُ یادش رفته یعنی؟
صـاد
اولین بار پوست سبزه و پیراهن آبی و گل ِ قرمز گوشه موهایش را دیدم.مهمان داشتیم و pmc دخترک بانمکی را نشان میداد که با چتر روی سرش، تند و تند خیابان ِ فانتزی ِ رنگی رنگی را قدم میزد و با چشم هایش میخندید و آواز میخواند.صدایش میان همهمه خانه گم شده بود. چند روز بعد،" چشمات " را با صدای بلند شنیدم و بعدتر هم " زن زمستون " َش را.دخترک دوست داشتنی ِ آبی پوش ِ آن روز ِ مهمانی که در قاب ِ pmc میدیدم و نمیشنیدمَش حالا از دریچه شبکه ای دیگر، با شکمی برآمده ، گاهی به سختی راه میرفت و گاهی می نشست و در حالی که تصویری از زنان ِ ایرانی می آمدند و میرفتند ، او با پیراهن آبی تیره اش میخواند و میخندید.بازهم با چشم هایش...
صـاد
سعی میکنم قدر خودم ُ بیشتر بدونم .. بیشتر به فکر خودم باشم، از خیلیا بهترم مهم نیست بقیه چی بلغور میکنن! من به هر چی که بخوام میرسم، رو هر چی تمرکز کنم، اون چیز به سمتم جذب میشه .. مطمئنم! مگه کسی غیر از خدا میتونه داشتههام ُ بگیره؟ یا بهشون اضافه کنه؟ وقتی خدا به ابن بزرگی اون بالا نشسته، چرا دستام ُ به سمت بندههاش دراز کنم؟ چرا عشق رو از بندههاش گدائی کنم؟ اصلاً خدا بیا یدونه ماچ بده، اوماه. قول میدم دیگه هیچوقت، هیچوقت ِ هیچوقت، نا امید نباشم ُ روی این قضیه خوب ِ خوب تمرکز کنم، طوری که بقیه به ارادهی قویای که دارم و همچنین خواستههام حسادت کنن .. چشم حسودا کــور!
صـاد
باز هم بوی ِ نا میآید، بوی ِ ماندگی، میترسم آنقدر در دلش بمانم که بگندم ..
صـاد
جوابم را میدانم، ولی باز هم میپُرسم .. دوستَم داری؟
صـاد
میگم دیوونه، میگه دیوونهیِ تو م، میخندم .. میگه دیوونه، میگم تو دیوونهم کردی، میخنده .. میخندیم ..